eitaa logo
🇮🇷 گربه‌ ایران
687 دنبال‌کننده
40 عکس
7 ویدیو
1 فایل
گربه ای با کفشهای catوونی از قابلمه تا قافیه در جستجوی معنا @hamiiiiiiiiiiiiiid
مشاهده در ایتا
دانلود
برایت بی الف خواهم فقط فردای بهتر را تو اما آرزو کردی جهانم بی الف باشد
از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم چون شانه دست در سر زلف تو می زنم کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم من خواب دیده ام که تو از راه می رسی چیزی نمانده است که پر در بیاورم من چارده شب است به این برکه خیره ام شاید از آب قرص قمر در بیاورم در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب خود را مگر به شکل سحر در بیاورم من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟ سعید بیابانکی
حضور گم شدۀ صد هزار آدم گم حضور وحشیِ رنگ طنين نعرۀ مسلول و خندۀ مسموم طنين دغدغه، جنگ يکی به عربده گفت: درود بر آبی! به هر کجا که رَوی رنگ آسمان آبی است به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی: ولی نبود آبی ميان هيچ رگی خون هيچ کس هرگز درود بر قرمز! فضای ساده و سبز زمين آزادی در انفجار صدای ترقه‌ها، در دود نود دقيقه کدورت نود دقيقه کبود در آستانه در غريب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پير به فکر سنجش وزن هزار ناموزون و پيرمردی گنگ تکيده تشنه به دنبال لقمه‌ای روزی کدام استقلال؟! کدام پيروزی؟!
دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد :: مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت! بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد
گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه با شمایم با شما زندانیان بی گناه می دوید و گاه می بینم شماها را سفید می رمید و گاه می یابم شماها را سیاه روزگاری در همین صحرای بی آب و علف گوش و سُم های شماها را به هم می دوخت شاه شاه می آمد نشان می داد پشت این درخت با تفاخر چنگ و دندانِ پلنگان را به ماه با کنیزان می نشست و جام می زد رنگ رنگ با وزیران می نشست و خنده می زد قاه قاه با شمایم گورخرها گورتان را گم کنید پادشاه انگار دارد می رسد از گرد راه گورهای دسته جمعی را به خاطر آورید گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه...
یادش به خیر دست دعایی که داشتم تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم ای دل به یاد بخت سپیدی که داشتی می پیچمت به شال عزایی که داشتم دست مرا بگیر و بلندم کن ای غزل یک لحظه باش جای عصایی که داشتم ای آسمان دریچه ی نوری به من ببخش امشب به یاد پنجره هایی که داشتم این جاده ها کدام به آن خسته می رسند مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟ دادم تو را به خسته ترین عابر زمین مثل سمند نعل طلایی که داشتم سعید بیابانکی @gorbe_ir
رفته بودم چند روزي ـ جايتان خالي ـ پکن لاي يک مليارد و صد مليون و اندي مرد و زن اين زبان چينيان، آن قدرها هم سخت نيست في المثل «چي چانگ چي چون چانگ» يعني نسترن جزوه ي آموزش چيني خريدم صد دلار بود وزن خالصش نزديک هفتاد و دو من خطّ توليدي مجهّز ديدم از اقسام عطر يک به يک در شيشه تُف مي کرد آهوي ختن خطّ توليد ترقّه را به را و فِرت و فِرت اندکي رفتم جلو، ديدم خطرناکه حسن! نيمه شب رفتم به قبرستان چيني ها که بود کارگاهِ جانماز و خطِّ توليد کفن يک زن چيني ميان کوچه افتاد و شکست اين هم اوصاف زنان چيني نازک بدن چينيان خيلي غذاهاي عجيبي مي خورند هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن شغل هاي پُر درآمد هم در آنجا جالب است مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن بنده با صنعت گري گفتم که جنست بُنجل است گفت با من: گر تو بهتر مي زني، بستان بزن مثل چيني، مي شود خرد و خمير و ريز ريز ريز علي، خود را بيندازد اگر لاي تِرن يک شب آنجا بنده ديدم رونمايي مي کنند خطِّ توليد دماغ و خطِّ توليد دهن سال ديگر هم هنرمندان چيني مي رسند؛ سعدي و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن! حال مي کردند آنجا چينيانِ بي حجاب هر چه گشتم من نديدم خودرويي هم نامِ وَن واقعاً اين چينيانِ تيز، خيلي خبره اند خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن روز اوّل خامه را دادند جاي چسبِ چوب روز دوم دستشويي را به جاي رخت کن هر چه در خانه ست را يک روز از دَم بشمريد چند در صد کار ايران است بالا غيرتاً؟ با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل صد برابر بيشتر تر دوستت دارم، وطن! باز هم سعید بیابانکی @gorbe_ir
دور تا دور حوض خانه ی ما پوکه های گلوله گل داده است پوکه های گلوله را آری پدر از آسمان فرستاده است عید آن سال ،حوض خانه ی ما گل نداد و گلوله باران شد پدرم رفت و بعد هشت بهار پوکه های گلوله گلدان شد پدرم تکه تکه هر چه که داشت رفت همراه با عصاهایش سال پنجاه و هفت چشمانش سال هفتاد و پنج پاهایش پدرم کنج جانماز خودش بی نیاز از تمام خواهش ها سندی بود و بایگانی شد کنج بنیاد حفظ ارزش ها روی این تخت رنگ و رو رفته پدرم کوه بردباری بود پدر مرد من به تنهایی ادبیات پایداری بود ....
گرفته بوی تو را خلوت خزانی من کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من! غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین! اگر شبانه بیایی به میهمانی من چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟! عجب حکایت تلخی ست نا امید شدن شما کجا و من و چادر شبانی من؟! در این تغزّل کوچک سرودمت، ای خوب! خدا کند که بخندی به ناتوانی من به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
محمد است، چه نامی پدر به او داده است علی‌الخصوص که از هر دو سو علی زاده است محمد است، ولی تیغ او چو تیغ علی به موشکاف‌ترین شکلِ ممکن آماده است نگو کدام محمد؟! همان که شخصِ رسول سلامِ گرمِ خودش را بر او فرستاده است نگو که تیغ ندارد، که حکمت ازلی قلم به تیزی تیغ دو دم به او داده است قلم به جوهر خون زد که سرخ بنویسد: "هنوز بیرق عشق از عَلَم نیافتاده است" قدم گذاشت به راه حسین و می‌دانست فقط بلاست که در انتظار این جاده است.. @gorbe_ir
هرروز از این مسیر برمی گردم از رفتن ناگزیر برمی گردم تو شام بخور، بخواب، تنهایی جان! من مثل همیشه دیر برمی گردم 🍕😐
من قلّک خویش را شکستم که پدر... در کوچه به شوق آن نشستم که پدر... امروز سی و دو سال از آن روز گذشت در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر... 🚶🏻‍♂😐