eitaa logo
"گُریزگاه"
18 دنبال‌کننده
15 عکس
2 ویدیو
0 فایل
🩶🕊️ "گریزگاهی برای فرار از خویشتن گریزگاهی به وسعت رویاهای یک نویسنده"
مشاهده در ایتا
دانلود
«چشمان تو مرا از زیرپو‌ش سنگ،از زیر سنگ لحد،از قبر رنج بیرون میکشد.» _از نامه های غلام حسین ساعدی به طاهره.
غم انگیز نیست انسان بودن؟ حیوان پیوسته ناراضی معلق میان مرگ و زندگی. _بر قله های ناامیدی اثر امیل چوران.
مدت هاست که از خودم میپرسم به راستی ما چه کسانی هستیم؟در گذر بی مهابای لحظه ها،به شعله های خشمی نگاه میکنم که در گلخانه وجود ما پایدار شده است،سرمای سرد اندوه را در قلب های گرم خودمان احساس میکنم و هنگامی که بیصدا به نوای خسته ی انسان ها گوش میسپارم چهره ای خشمناک بنام غم در مقابلم ظاهر میشود.بازهم از خودم میپرسم،ما چه کسانی هستیم؟ ما عشق را به مرز دردناک تباهی رسانده ایم،گلوله های کشنده سخن را پیشکش یکدیگر کرده ایم و با افتخار،از رنجور کردن روح خسته ی انسان ها سخن میگوییم.با قدم های تلخمان تن نحیف زمین را به لرزه اورده ایم و از خشم اسمان شکایت میکنیم. ما،چه معامله ای با خدا داشته ایم که زیبایی را میکُشیم و تقاضای مهرومحبت داریم. ما چه کسانی هستیم؟ _پانته آ.
دلم میخواهد قصه ای بنویسم که با تمام چیزهایی که تا حالا نوشته ام فرق کند، دلم میخواهد از ادم هایی بنویسم که رویایی در سر دارند و منتظرند شب تمام شود تا بتوانند عزیزانشان را در اغوش بگیرند. _هاروکی موراکامی.
قاصدک شعر مرا ازبر کن برو ان گوشه ی باغ سمت ان نرگس مست که ز تنهایی خود دلتنگ است بنشین روی نسیمی که از احساس برون می اید و بخوان شعرم را در گوشش یک نفر خواب تورا میبیند یک نفر لحظه ای از یاد نخواهد برد تورا یک نفر شور دلش عشق صمیمانه ی توست قاصدک شعر مرا ازبر کن _سهراب سپهری.
روزی شاید در اشیانه ای کنج این جهان، تلالوی افتاب رنگ تبسم را بر چهره ای غمناک پایدار کند و دستان نوازشگر خورشید،روح خفته ی قلب ها را بیدار کند. روزی شاید، چشمان خسته ای که برای یک نگاه به جنون رسیده اند، لبانی که با تشنگی تکرار یک بوسه خشکیده اند و دستانی که در انتظار لمس گرمای یکدیگر باقی مانده اند، با نوایی از جنس عشق به ملاقات شورانگیز قلب های خود دعوت شوند و به تپش عاطفه جان تازه ای ببخشند. شاید روزی، اندوه با وزش بادی خروشان فرار کند و دیگر جنایتی در حق قلب های بی گناه مرتکب نشود. شاید، شاید روزی فرابرسد که رویا و آرزو دیگر در زندان اهنینی بنام حقیقت به اسارت گرفته نشوند و داستان ها، بازهم زنده شوند. شاید روزی فرا برسد، روزی که دیگر شاید ها با حسرتی تلخ در سینه پنهان نباشند. _پانته آ.
بنشینم به مُرور، مارا چِه‌ها که نَشُد...
ما به این دلیل روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنیم که از زندگی لذت ببریم... به حرف‌های کسانی که به شما چیزی غیر از این میگویند گوش ندهید! -کورت ونه گوت
در گوشه ای خالی از اغیار شراره های اتشین اذهانم، چون جنگنده ای قوی پنجه به سمت منزلگه خلوت من روانه میشوند و با طنابی از جنس درد مرگ شادی را برای من حتمی میسازند،شراره های اتشینی که با یک درخشش متولد میشوند و سرانجام در مرداب مرگبار مغزم پایان خود را رقم میزنند. اشیانه ی کوچکم که به سستی تارهای عنکبوت است،با تهاجم دسته دسته ی سکوت و تاریکی در خود فرومیریزد و من،با چشمان تماشاگرم به شکست خود در برابر سیل هولناک افکار مهیبم مینگرم. چه بیمناک است که هر شبانه روز، در گوشه ای از دنیا، انسانی با نفوذ افکار متفرق خود درهم میشکند و هنگام سحرگاه،با تنی زخمی و چهره ای که از فرط اشفتگی ویران شده است به استقبال ادامه ی زندگی خود میرود. این، چرخه ی بی رحمانه ی طبیعت است که با هر فروریختن یک قلب در خفا قلب دیگری متولد میشود و سرانجام، انسان در میان تمام این ویرانه ها بازهم می ایستد و به انتهای این مسیر تاریک فکر میکند،شاید معنی زندگی همین است، اینکه با درد در هر خلوت خود فروبریزی وبه دنبال رگه های کم نور شادی روانه شوی. _پانته آ.
آن که این دشواره پاسخ گوید ایا کیست؟ در کدامین سوی باید زیست؟ در ظلام ظالم بر من، یا در ان افاق پر اشراق روشن در من؟ _شفیعی کدکنی.
جناب عطار در وصف درد یک فرد عاشق میگن که: و گفت:اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر انکه عشق خود اورا صدبار سوخته است.
هر عشقی میمیرد! خاموشی می‌گیرد.... عشق تو،نمیمیرد؛🤍