تق تق..
درود!آیا مایلید توی این تقدیمی کنار چنل نامه های صدراعظم باشید؟
اگر جواب مثبته این پیام رو توی چنل های خوشگل بلاتون فور بزنید و تگ/آیدیتون رو توی صندوق نامه های صدراعظم بزارید تا من خیلی زود به صدراعظم مملکت برسونم.اگه دوست داشتید میتونید اینجا عضو بشید.
منم بهتون میگم که اگر حیوون بودید چه حیوونی بودید و در کنارش یه قسمت از کتاب مورد علاقم رو هم براتون میزارم:)🌷
ظرفیت:۸ چنل/آیدی
مرسی خوشگلبلا ها
اگر ماهیتم به اختیار خودم بود
تصمیم میگرفتم خدای عاشقان شوم
و اشک های تمام عاشقان را با وصال جایگزین میکردم
شایدهم تصميم میگرفتم خدای کودکان شوم
تا دست محبتم را بر سر تمام آنان نوازش دهم و وجود معصوم هرکدام را با مهربانی آغشته سازم
تصمیم میگرفتم خدای افکار شوم و درخت تعصب را ریشه کن سازم
در هر ذهنی،دریای منطق را خروشان میساختم و اثار قضاوت را از بین میبردم
شاید هم خدای عدالت میشدم
پروردگار عدالت میشدم و واژه ی تفاوت را از بین میبردم
اگر ماهیتم به اختیار خودم بود....
به شکل یک نور به درون هر انسان نفوذ میکردم و اورا از هر نبرد سختی که در ذهن داشت نجات میدادم
اگر ماهیتم به اختیار خودم بود
به شکل روزنه های امید،وجود هر شخص را فروزان میکردم
به شکل نسیمی از جنس اعتماد،باور و ارزش درمیان افکار انسان ها میوزیدم
به شکل یک جنگجو،در نبردی سخت برای همیشه اجبار را از بین میبردم
و در آخر،به عنوان یک سخاوت مند،شوق به زندگی را به انسان ها هدیه میدادم
_پانته آ.
توصیف آقای عباس معروفی از عاشق شدن:
و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر میشود و هیچکاری هم نمیشود کرد.نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همینجوری دوتا نگاه درهم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند،میخواهد که پر بکشد.
شاید،
ماهیت انسان همین است؛
جنگیدن برای بقا و دست یافتن به زندگی،در ازای دفن سخن های ناگفته ی خویش.
_پانته آ.
من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم
تو چنان فتنه ی خویشی که ز ما بی خبری
به چه ماننده کنم در همه افاق تورا
کانچه در وهم من اید،تو از آن خوب تری
_سعدی.
مهم نیست
اگر انسان برای کسی که دوستش دارد،
غرورش را از دست بدهد؛
اما فاجعه است اگر بخاطر حفظ غرور کسی را که دوست دارد
از دست بدهد.
_ویلیام شکسپیر.
در ایینه چشمانم ردپای محو چیزی مشاهده میشود،غبار ردپای درد الود تو،ردپای مجموعه ی بی اندازه زیبایی چشمانت.ردپایی که از جنس ایهام است،ردپایی که تمام مرزهای دنیا به انتظار تکرار آن نشسته اند.در آیینه چشمانم،اندوهی دیده ميشود،اندوهی فارغ از دغدغه های گوناگون،همراه طنابی سخت که احساساتم را به دار میکشد. در آن آیینه،بجای چهره ی خویش،هربار یکی از هزاران نقابی را میبینم که ملتمسانه خواهان از بین رفتنند. هنگامی که دست بر توصیف آن آیینه ی شگفت آور میبرم،چرخه ی کلمات متوقف میشود،سکوت جایگزین تب و تاب صدایم میشود و آن آیینه ی مرموز،مرا به اعماق دنیای خود میبرد،به اعماق دنیای فردی که در دوگانگی های عشق و اندوه،به دنبال پناهگاهی برای فوران احساسات خود میگردد،دنیایی که فقط در چشمان یک زن دیده میشود.
_پانته آ.
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه هارا بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی هارا
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار خواهد برد؟
_فروغ فرخزاد.
مدت هاست که موضوعی برای سخن گفتن ندارم. در آیینه ی نورانی مهتاب به تصویر شگفت اور خویش در کنار تو مینگرم که خواهان پیوستن به واقعیت است،به اندوه گلبرگ های لطیفی مینگرم که خواهان پایان تشنگیست و به رنجش طاقت فرسای انسان در مسیری فکر میکنم که تنها حاصل آن چیده شدن بال های شادی برای رسیدن به پوچی است. من،در میان تب و تاب پرماجرای لحظه ها،به دنبال معنایی تازه میگردم،معنایی که دلیل اشتیاق من به اغوشی شورانگیز را شرح دهد،به دنبال معنایی تازه میگردم،معنایی که نگاه ملتمسانه قلب را در برابر سردی واژگان معشوق نشان دهد. برای گریستن،برای شکفتن،برای شوق من به تماشای لبخند تو معنایی تازه میخواهم،معنایی که چرخش عشق را در تک تک رگ های درونم توضیح دهد.
_پانته آ.