دلتنگی یه حس مبهمه؛ دقیقا معلوم نیست چه مدلیه اما مثل یه دردیه که حسش میکنی درده رو اما دردی نیست.
دلتنگی شبیه یه جای خالیه که درد نمیکنه، ولی هی یادش میافتی.
یه حسیه که انگار یکی درِ خونهی دلت رو نیمه باز گذاشته رفته، نه بسته، نه کامل باز… همونقدر که می تونه اذیت کنه، همونقدرم نشونه اینه که چیزی واقعاً برات مهم بوده.
دلتنگی گاهی می شه یه بوی قدیمی، گاهی یه آهنگ، گاهی یه اسم که یهو وسط روز پرتت می کنه به یه زمان دیگه.
این موقع هست که دل میگه:کاش بودی… یا کاش برمیگشتی؛ کاش زمان برگرده عقب یا زودتر بره جلو و یه لیست بلندو بالایی از کاش ها..
بدتر اینکه، خوشحالی و شادی کل وجودتو گرفته اما یهو یادت میاد که قراره یه زمانی دلت تنگ بشه برا این اتفاق و شادی..
دلتنگی همیشه هست؛ یه سری وقتا خودشو نشون نمیده؛
اما کافیه یه چیز، فقد یه اتفاق خیلی خیلی کوچولو بیوفته و فکر و ذهنتو کل تورو با خودش بکشونه به اون زمان-