در شبی ابری و بیماه، که باد از میان شاخههای خشکیده زوزه میکشید، درِ عمارت قدیمی با صدایی کشیده باز شد. تالار خاموش، با دیوارهای بلند و پردههای فرسوده، همچون گو_ری عظیم در برابر چشمان مهمان ناخواسته ایستاده بود. شمعی لرزان بر میز بزرگ میسوخت و سایهها را بر سقف گچکاریشده میلغزاند.
در انتهای تالار، جایی که قالیچهی کهنه رنگ باخته بود، لکهای تیره خودنمایی میکرد؛ لکهای که هیچ دستی، با هیچ شستوشویی، نتوانسته بود از میان ببرد. میگفتند سالها پیش، در همین مکان، ارباب خانه در نیمهشب با دشنهای در سینهاش فرو افتاده بود. قات_ل هرگز شناخته نشد؛ و از آن زمان، هرکس پای در عمارت مینهاد، احساس میکرد نسیمی سرد از همان نقطه برمیخیزد.
خادمان، زیر لب حکایت میکردند که گاه صدای قدمهایی در تالار میپیچد، بیآنکه کسی دیده شود. پردهها خود به خود تکان میخورند، و فانوسها ناگاه خاموش میشوند. در آن شب پاییزی نیز، همان لحظه که مهمان ناشناس خواست به لکهی خو_ن نزدیک شود، درِ سنگین تالار بیهیچ دستی به آهستگی بسته شد. سایهها فشردهتر گردیدند و صدایی آهسته، همچون نالهای در گوش او پیچید:
«خو_ن را نمیتوان شُست... راز را نمیتوان پوشاند...»
او لرزید، اما گامی واپس ننهاد. تنها شمعی که باقی مانده بود، بیهشدار خاموش شد، و تالار در ظلمتی کامل فرو رفت؛ ظلمتی که گویی نفس میکشید و بر سینه مینشست. آنگاه صدای افتادن چیزی بر زمین پیچید، و پس از آن دیگر هیچ...
•𝑯𝒀𝑼𝑵
22𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
همه لذتهای دنیا یه طرف
ولی شده تا حالا یکی بخاطر تو سفرشو کنسل کنه یا از کارش مرخصی بگیره؟)))))