شب آرام اما سنگین بود.اتاق در سکوتی فرو رفته که تنها با صدای هقهق خاموش شکسته میشد.اشک،بیآنکه اجازه گیرد،بر گونهها جاری میگشت و هر قطره،گویی راز دل را بر زمین مینوشت.هیچکس نبود؛
جز سایهای که بر دیوار میلرزید و همدمی نمیشد.پنجره نیمهباز بود و باد خنکی از آن درون میخزید؛پرده را میلرزاند و شمع های نیمه جان را خاموشتر میکرد.
در آن خلوت،تنهایی همچون وزنی بر سینه سنگینی میکرد.دستها بیپناه، قلب خسته و چشمها سرشار از بارانی بیپایان...
انگار جهان به تمامی پشت کرده باشد، و تنها گریه مانده باشد برای مرهمی بیثمر.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
23𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
;)) _ [ INSIDEME ]
حق واقعا
اصلا تو جامعه شناسی داریم هر کنشی را واکنشیست🤌🏻
هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
رفتار جدیدم ناراحتت میکنه؟
مطمئن باش قبل تو این من بودم که ناراحت شدم.
_HYUN
در گذر ایام، هر چه بر صفحهی عمر نگاشتهاند، جز غباری بر باد نپاییده است. روزگار، چون آیینهای بیرحم، سیمای حقیقت را عریان مینمایاند و هیچ دستی را توان پوشاندن آن نیست. انسان، با همهی تمنّا و تلاش، در نهایت رهروی است که بر جادهای بیانتها گام میزند، بیآنکه بداند مقصد کجاست.
در خلوت اندیشه، چنین مینماید که هر لذّتی سایهای از اندوه در پی دارد و هر روشنی،قرین ظلمتی ناگزیر است.چه بسا خندهها که از دل شکسته برخاسته، و چه بسیار اشکها که پردهی اسرار را شفافتر ساخته است.
پس شاید راز ماندگاری، نه در یافتن گنجی پنهان، که در شنیدن زمزمهی خاموش زمان نهفته باشد؛زمزمهای که جز در سکوت شبانگاه،گوش جان را یارای شنیدنش نیست.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
24𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025