در گوشهی تاریک بار،چراغی زرد و کمرمق بر میز چوبی میتابید.جام ویس_کی در دست بود و مایع کهرباییاش،در نور لرزان همچون آتشی خاموش میدرخشید.سکوتِ درون،از صدای موسیقی آرامِ پسزمینه هم سنگینتر بود.
جرعهای نوشیده شد؛تلخیاش نخست بر زبان نشست اما اندک اندک به گرمایی آرام در سینه بدل گشت.در همان لحظه،تنهایی شکل دیگری گرفت؛ نه به صورت زخ_می عمیق،بلکه همچون همدمی خاموش که در سکوت،آدمی را همراهی میکند.
سایهها بر دیوار میلغزیدند و بوی چوبِ کهنه با عطر ویس_کی درهم میآمیخت. هیچکس در آن لحظه نبود، جز خاطرههایی که یکییکی بر ذهن هجوم میآوردند...
خاطرههایی از خندههایی که دیگر نیستند و نگاههایی که حالا تنها در یاد زندهاند.
و شاید حقیقت این بود: در بارهای نیمهتاریک،جامها چیزی جز بهانهای برای گفتوگو با تنهایی خویش نیستند.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
28𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
دو تا چیز تو آدما میتونه وحشتناک باشه؛
بی تفاوتی کسی که عاشقته
خ_شم کسی که مهربون بوده
_HYUN
دریا آینهی بیکران آسمان است؛پهنهای که هیچ نگاهی را پایان آن توان یافتن نیست.موجهایش پیوسته میآیند و میروند.
بیآنکه از خستگی سخنی گویند.هر خروش آن،حدیثی است از هزاران سال خاموشی و صبوری....
در برابر دریا،آدمی خویش را ذرهای کوچک مییابد؛ذرهای که با همهی تمنّا و غرور در برابر عظمت این پهنهی آبی جز مسافری گذرا نیست.نسیم دریا،بوی نمک و خاطره را در خود دارد.
خاطرهی سفرها،وداعها و دیدارهایی که بر ساحل رقم خوردهاند.
اما در ژرفای آن،سکوتی سنگین نهفته است.سکوتی که به یاد آدمی میآورد: هر چه در سطح پرهیاهوست،در اعماق آرام میماند.چنین است دریا...
همهمهای بیپایان در ظاهر و آرامشی بیکران در باطن.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
29𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025