شب سنگین و پرابهام بود.چراغ نیمسوخته در اتاق میلرزید و سایهها بر دیوار چونان اش_باح گذشته میجنبیدند.هر خاطره از تو همچون پیکری بیجان در گوشهای افتاده بود؛ خاطراتی که روزگاری نفس میکشیدند و اکنون باید به دست من به خاک سپرده میشدند.
دستی پنهان درونم خن_جری برداشت نه برای کش_تن تو؛که برای بریدن بندهایی که هنوز مرا در زنجیر نگاه میداشت.هر تصویر،هر خنده،هر لمس،با ضر_بهای خاموش در تاریکی از میان میرفت.قت_لِ خاطرات،آرام اما بیرحم بود؛قت_لی که قربانیاش نه تو، که یادهای تو بودند.
پس از آن سکوتی سنگین تر بر اتاق فرود آمد.تنها ردّی خو_نین بر کاغذهای ذهن مانده بود؛نشانی از مر_گی که هیچ کس جز من شاهدش نبود و من دانستم:
رهایی،گاه در دل جنایتی خاموش است؛ جنا_یتی علیه گذشتهای که سالها بر من فرمان رانده بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
8𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025