eitaa logo
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
138 دنبال‌کننده
956 عکس
350 ویدیو
3 فایل
𔖑┋𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬 𝗘𝗬𝗘𝗦,𝗕𝗥𝗢𝗪𝗡 𝗛𝗔𝗜𝗥... 𔖑┋𝗔𝗗𝗩𝗘𝗡𝗧:2025/09/01
مشاهده در ایتا
دانلود
نزدیکِ سپیده‌دم،آسمان هنوز خاکستری است و هوای اتاق،بوی قهوه‌ای گرم چوب و کتاب‌های کهنه را در خود دارد. شعاعی اندک از نور سحر از میان پرده‌ی نیمه‌گشوده می‌گذرد و بر میز چوبی می‌افتد.جایی که فنجانی نیمه‌خالی آرام بخار می‌کند. رنگ قهوه‌ای،در این ساعت نه تنها بر دیوارها و مبلمان کهنه،بلکه بر روح انسان نیز می‌نشیند؛رنگی آرام،عمیق و اندکی اندوه‌بار همچون نوای کهن که در دل خاموشی طنین‌انداز است.این رنگ، یادآور زمین است؛خاکی که همه چیز از آن آغاز می‌شود و به آن بازمی‌گردد. در سکوت نزدیک صبح،دل آرام‌تر می‌تپد.نسیمی خنک از پنجره درون می‌خزد و با بوی قهوه می‌آمیزد؛گویی جهان تازه از خواب برمی‌خیزد اما هنوز در مرز رؤیا و بیداری سرگردان است و انسان،در این لحظه با جامی در دست، درمی‌یابد که زیبایی زندگی نه در هیاهو، که در همین آرامش قهوه‌ای‌رنگِ نزدیکِ صبح نهفته است. •𝑯𝒀𝑼𝑵 11𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
امروزتون رو خوب شروع کنید اگه کسی بود با اون نبود؟با خودت روزتو به بهترین نحو بگذرون. نه فیزیکی بلکه روحی؛یچیزی بین خودت و خودت...)
اسم وابستگی رو عشق نزارید.گاهی فقط بهم نیاز دارید چون وابسته اید نه صرفا عشق؛ وابسته اون رفتار خوب و توجه... _HYUN
بهم میگی سنگدل و بی احساس؛ و منی که بدون اینکه یکبار بفهمی گوشیمو شبا خاموش نمیکردم که اگه کابوس دیدی زنگ بزنی بهم آرومت کنم. _HYUN
بهم میگی سرد و خشک؛ ولی یادت رفته وقتی بغل نیاز داشتی و سرما میخوردی فقط بغلت میکردم.نه ترسی از مریض شدن داشتم نه اهمیت میدادم.فقط بغلت میکردم تا جایی که قلبت آروم بگیره. _HYUN
قصر،در مهِ صبحگاهی غرق بود.دیوارهای بلند،همچون حافظان خاموشِ رازی دیرینه قامت برافراشته بودند و باد از میان ستون‌ها ناله‌ای غریب برمی‌خاست.در تالار بزرگ،شمع‌ها سال‌ها بود که نسوخته بودند اما بوی موم و اشک هنوز در هوا مانده بود. بر پله‌های مرمرین،ردّی از غبار نشسته بود و از پسِ آن،تنها صدای گام‌هایی خیالی می‌آمد؛صدای مردی که دیگر نبود امّا حضورش در هر گوشه‌ی عمارت حس می‌شد.می‌گفتند شب‌ها،چراغ یکی از پنجره‌ها ناگهان روشن می‌شود.همان پنجره‌ای که زمانی او و محبوبش از آن به باغ می‌نگریستند. در تالار مرکزی،تابلویی آویخته بود؛ چهره‌ی زنی با نگاهی آرام و غمگین. رنگ‌ها کم‌رمق شده بودند اما نگاهش هنوز زنده بود.چنان که گویی تنها اوست که از مر_گ نرسته است.زیر همان تابلو جامی از نقره نهاده بودند و بر کنارش، کتابی گشوده با خطی لرزان و آخرین جمله‌ای که مرد نوشته بود: «اگر عشق می‌م_یرد،پس چرا هنوز این قصر نفس می‌کشد؟» و از آن شب، دیگر هیچ‌کس ندید که شمع‌ها خاموش شدند یا شاید هنوز می‌سوزند... برای مردی که در سکوتِ عمارت جاودانه خفته است. •𝑯𝒀𝑼𝑵 11𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
ســــــلام اینجا یه جاییه نزدیک یه رودخونه بزرگــــــ✧🌊 متن تبریک روز دخــــتر یا حرف دلیتونو اینجا بهش میزنید.✨ حالا به کی؟دختر مورد علاقــــــہ/دوست صمیمیتونــــــ🫐 کاغذتو از اینجا بردار و تبدیلش کن به یه قایق کوچولو تا من بفرستمش بره برسه به دستش....⛵️ ●آیدی یا نیک نیمشو در صورت تمایل ذکر کنید با یه پرچم کوچولو بزنیم بالای قایق:)🌱