یه مسئله ای هست دوست دارم باهاتون به اشتراک بزارم؛
تک تک شماهایی که اینجایین اولا خیلی برام باارزشه و واقعا از این بابت خوشحالم✨
یچیزیو واقعا دلی دارم میگم اونم اینکه اگه یک درصد احساس میکنید زمانتون عمرتون و حتی شده یک ثانیه با ارزشتون اینجا تلف میشه موندنتون شاید به صلاح خودتون نیست و بهتره لفت بدین.گاهی اتفاقات روزم گاهی احساساتم گاهی متنام فقط بخاطر دل خودم و بعدش واسه اینکه یه حسی براتون ایجاد کنم اینجاست.دوباره تاکید میکنم اگه احساس تلف شدن رو اینجا یا هرجای دیگه ای دارید دست خودتونه که نگهش دارید یا نه...;)
خواستم از ته قلبم این مسئله رو بیان کنم★
_HYUN
امروز بود،غزل 206 حافظ...
کلاس درس بعد از تقطیع شعر
و منی که بعد خوندن تفسیر فال دلم ریخت و چقدر راست بود؛از فرداش زمزمه جداییمون شروع شد و در نهایت ما خلاصه شدیم تو این آهنگ حامیم که میگه:
تو فال هم بودیم ولی ما مال همدیگه نبودیم
شب آرام بود و در تالار قدیمی کتابخانه،تنها صدای ورق خوردن کتابی شنیده میشد؛صدایی که با نغمهای از پیانو در دوردست میآمیخت.شعلهی شمع میلرزید و سایهها بر دیوار چون روحهایی خسته میرقصیدند.
او؛مردی که هرگز در کتابی نامی از او نیامده بود،بر صندلی چوبی نشسته بود و کتابی را میخواند که سالها بسته مانده بود.نتهای موسیقی از طبقهی بالا میآمدند؛آرام،بیکلام،اما زنده... چنان که گویی نواختهشان از آنِ انسانی نیست.
هر سطر کتاب،بوی خاطرهای کهن میداد و هر نغمه،زمزمهی روحی را در فضا میپراکند.ناگاه احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است.نه با جسم، بلکه با حضوری از جنس صدا و روح... ورقها بیآنکه دستی باشد،آهسته ورق خوردند و از میان خطوط کمرنگ، جملهای نمایان شد:
«هر نغمه،یادِ روحیست که هنوز میخوانَد.»
پیانو باز ادامه داد؛نغمهای نرم و اندوهناک که تا سپیدهدم در میان کتابها پیچید.شاید برای روحی که هنوز در میان واژهها،دنبال آخرین فصلِ ناتمامش میگشت.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025