eitaa logo
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
138 دنبال‌کننده
956 عکس
350 ویدیو
3 فایل
𔖑┋𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬 𝗘𝗬𝗘𝗦,𝗕𝗥𝗢𝗪𝗡 𝗛𝗔𝗜𝗥... 𔖑┋𝗔𝗗𝗩𝗘𝗡𝗧:2025/09/01
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه وقتش بود پروفایل اینجارو عوض کنم
یه مسئله ای هست دوست دارم باهاتون به اشتراک بزارم؛ تک تک شماهایی که اینجایین اولا خیلی برام باارزشه و واقعا از این بابت خوشحالم✨ یچیزیو واقعا دلی دارم میگم اونم اینکه اگه یک درصد احساس میکنید زمانتون عمرتون و حتی شده یک ثانیه با ارزشتون اینجا تلف میشه موندنتون شاید به صلاح خودتون نیست و بهتره لفت بدین.گاهی اتفاقات روزم گاهی احساساتم گاهی متنام فقط بخاطر دل خودم و بعدش واسه اینکه یه حسی براتون ایجاد کنم اینجاست.دوباره تاکید میکنم اگه احساس تلف شدن رو اینجا یا هرجای دیگه ای دارید دست خودتونه که نگهش دارید یا نه...;) خواستم از ته قلبم این مسئله رو بیان کنم★ _HYUN
منم همینطور نعنا؛منم همینطور:)
امروز بود،غزل 206 حافظ... کلاس درس بعد از تقطیع شعر و منی که بعد خوندن تفسیر فال دلم ریخت و چقدر راست بود؛از فرداش زمزمه جداییمون شروع شد و در نهایت ما خلاصه شدیم تو این آهنگ حامیم که میگه: تو فال هم بودیم ولی ما مال همدیگه نبودیم
آهنگ starry eyes🛐 صدای خوانندش🛐>>>>>>
شب آرام بود و در تالار قدیمی کتابخانه،تنها صدای ورق خوردن کتابی شنیده می‌شد؛صدایی که با نغمه‌ای از پیانو در دوردست می‌آمیخت.شعله‌ی شمع می‌لرزید و سایه‌ها بر دیوار چون روح‌هایی خسته می‌رقصیدند. او؛مردی که هرگز در کتابی نامی از او نیامده بود،بر صندلی چوبی نشسته بود و کتابی را می‌خواند که سال‌ها بسته مانده بود.نت‌های موسیقی از طبقه‌ی بالا می‌آمدند؛آرام،بی‌کلام،اما زنده... چنان که گویی نواخته‌شان از آنِ انسانی نیست. هر سطر کتاب،بوی خاطره‌ای کهن می‌داد و هر نغمه،زمزمه‌ی روحی را در فضا می‌پراکند.ناگاه احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است.نه با جسم، بلکه با حضوری از جنس صدا و روح... ورق‌ها بی‌آنکه دستی باشد،آهسته ورق خوردند و از میان خطوط کم‌رنگ، جمله‌ای نمایان شد: «هر نغمه،یادِ روحی‌ست که هنوز می‌خوانَد.» پیانو باز ادامه داد؛نغمه‌ای نرم و اندوهناک که تا سپیده‌دم در میان کتاب‌ها پیچید.شاید برای روحی که هنوز در میان واژه‌ها،دنبال آخرین فصلِ ناتمامش می‌گشت. •𝑯𝒀𝑼𝑵 13𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه‌چیز آبی بود.نه آبیِ روشنِ آسمان، بلکه آبیِ عمیق و سنگین... همان رنگی که میان رؤیا و تاریکی پنهان می‌شود.دریا آرام می‌نمود،اما در دلش چیزی می‌جنبید؛رازی که تنها موج‌ها از آن آگاه بودند. نسیمی سرد بر سطح آب می‌لغزید و انعکاس ماه را می‌لرزاند.چنان که گویی خودِ آسمان از یاد گذشته‌ای می‌گریزد. صدای موج‌ها همانند نفس‌های آهسته‌ی کسی بود که میان خواب و بیداری،نامی را در ذهن زمزمه می‌کند. در افق،خطی ناپیدا میان آب و آسمان گم شده بود.جایی که هیچ‌کس نمی‌دانست دریا پایان می‌یابد یا آغاز می‌شود و در آن رنگ بی‌انتها،حس غریبی جاری بود: حسِ دلتنگی برای چیزی که هرگز نبوده، و درعین‌حال همیشه حضور دارد. آبی،رنگِ خاطره است؛رنگِ سکوتِ دریا، پیش از آن‌که راز خود را بر کسی فاش کند و شاید همین است که هر بار به اقیانوس می‌نگری... در خودت فرو می‌روی،بی‌آن‌که بدانی دریا تو را می‌نگرد،همان‌قدر آرام، همان‌قدر مرموز. •𝑯𝒀𝑼𝑵 14𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025