دلم ذوق اون شبی رو میخواد که فرداش قرار بود تو مدرسه ارائه داشته باشم یا بریم اردو...)))
یکم دیگه قراره جایی باشم که یه مدت به گوشیم دسترسی ندارم.
این مدت اکانتم،لینک ناشناس و همه پستا زیر نظر Carla هستش.زود برمیگردم تو آینده ای که قراره توش حضور داشته باشم و اگه نشد؛هیچ اشکالی نداره چون تا اینجام همه چی عالی بود;)
خیلی خیلی خیلیییییی مراقبت خودتون باشین و منتظرم بمونید خب؟؟برمیگردم:)
در عمارت بلند با پنجرههای بلندتر،دختری از خاندانِ قدیم در خلوت بالاخانهاش نشسته بود.جامهای از حریر سیاه بر تن داشت و در دستانش،گُلی بود که چون رؤیایی ناممکن مینمود. رزهایی دو رنگ؛نیمی سفید و نیمی سیاه.
سپیدیِ گل،یادآور روزهای بیگناهی او بود و سیاهیاش،نشانی از رازی که در میان سایههای این قصر پنهان مانده بود.هیچکس نمیدانست چه نگاهی در چشمان او سنگینی میکرد؛نگاهی که گویی هزار وعده و یک خیانت را در خود نهان داشت.
دختر با وقاری خسته،گل را به لب نزدیک کرد اما نه برای بوییدن بلکه برای شنیدن...
میگفتند رزها با او سخن میگویند.از گذشتهای که بر خو_ن و شکوه بنا شده است.در سکوتِ تالار،زمزمهای شنیده میشد.شبیه نغمهای که از لایِ دیوارهای قدیمی عبور میکند.
آن شب،پیش از طلوع،خادمان تنها همان رز را بر میز یافتند؛سفید و سیاه،اما اینبار خشکیده چون دختری که در تصویر قاب لبخندش هنوز باقی بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
شب آرام بود و در تالار قدیمی کتابخانه،تنها صدای ورق خوردن کتابی شنیده میشد؛صدایی که با نغمهای از پیانو در دوردست میآمیخت.شعلهی شمع میلرزید و سایهها بر دیوار چون روحهایی خسته میرقصیدند.
او؛مردی که هرگز در کتابی نامی از او نیامده بود،بر صندلی چوبی نشسته بود و کتابی را میخواند که سالها بسته مانده بود.نتهای موسیقی از طبقهی بالا میآمدند؛آرام،بیکلام،اما زنده... چنان که گویی نواختهشان از آنِ انسانی نیست.
هر سطر کتاب،بوی خاطرهای کهن میداد و هر نغمه،زمزمهی روحی را در فضا میپراکند.ناگاه احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است.نه با جسم، بلکه با حضوری از جنس صدا و روح... ورقها بیآنکه دستی باشد،آهسته ورق خوردند و از میان خطوط کمرنگ، جملهای نمایان شد:
«هر نغمه،یادِ روحیست که هنوز میخوانَد.»
پیانو باز ادامه داد؛نغمهای نرم و اندوهناک که تا سپیدهدم در میان کتابها پیچید.شاید برای روحی که هنوز در میان واژهها،دنبال آخرین فصلِ ناتمامش میگشت.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
همهچیز آبی بود.نه آبیِ روشنِ آسمان، بلکه آبیِ عمیق و سنگین...
همان رنگی که میان رؤیا و تاریکی پنهان میشود.دریا آرام مینمود،اما در دلش چیزی میجنبید؛رازی که تنها موجها از آن آگاه بودند.
نسیمی سرد بر سطح آب میلغزید و انعکاس ماه را میلرزاند.چنان که گویی خودِ آسمان از یاد گذشتهای میگریزد. صدای موجها همانند نفسهای آهستهی کسی بود که میان خواب و بیداری،نامی را در ذهن زمزمه میکند.
در افق،خطی ناپیدا میان آب و آسمان گم شده بود.جایی که هیچکس نمیدانست دریا پایان مییابد یا آغاز میشود و در آن رنگ بیانتها،حس غریبی جاری بود:
حسِ دلتنگی برای چیزی که هرگز نبوده، و درعینحال همیشه حضور دارد.
آبی،رنگِ خاطره است؛رنگِ سکوتِ دریا، پیش از آنکه راز خود را بر کسی فاش کند و شاید همین است که هر بار به اقیانوس مینگری...
در خودت فرو میروی،بیآنکه بدانی دریا تو را مینگرد،همانقدر آرام، همانقدر مرموز.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
14𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025