زمان،میانشان دیوار کشیده بود؛دیواری از فاصله از روزهای خاموش و نامههایی که هرگز نوشته نشدند.با اینهمه،هر بار که نگاهشان در ازدحامِ جهان به هم میافتاد،گویی تمامِ آن فاصله فرو میریخت.
او لبخند نمیزد،اما در چشمانش روشناییِ ناگهانی موج میزد؛نوری کوتاه،درست شبیه برقِ سپیده بر دریا...
و او مردی که سالها نامش را در دل تکرار کرده بود،ناگاه حس میکرد جهان کوچکتر میشود تا جایی که تنها آن دو در آن باقی میمانند.
سکوت میانشان چیزی میگفت که واژهها از گفتنش عاجز بودند.نه سلامی، نه سخنی؛تنها نگاهی که وعدهای از آرامش در خود داشت،وعدهای که شاید هرگز عملی نشود اما بودنش کافیست تا روز را روشنتر کند.
آری!گاه عشق در نبودن معنا مییابد و دیدار،تنها لحظهایست برای بهیاد آوردنِ همهی آن دلتنگیهای خاموش و چه لذتی در این لحظه هست؛لذتِ دردناکی که از جنسِ امید است،مثل لبخندی که میدانی ادامه ندارد،اما نمیتوانی از آن چشم برداری.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025