خانواده اینشکلیه که به زور میخوای خودتو از سختی ها و دردای مخفی که در طول شب که اونا خواب بودن و تحمل کردی نجات بدی بعد میان یچیز میگن یکاری میکنن گند میزنن تو حالت و بعدش خودشون تنها میشینن تو پذیرایی میخندن و خوش میگذرونن.بگین اضافیم دیگه این کارا چیه:)
روز در آستانهی خاموشی بود و نورِ طلاییِ خورشید آخرین لمسِ خود را بر جهان میگذاشت.هر چیز در آن روشنایی گرم و باشکوه،رنگی دیگر یافته بود؛گویی زمان برای لحظهای در زرّینترین چهرهاش توقف کرده است.
بر شاخهها،برگها درخششِ نرمی داشتند.چون سکههایی از نور
هوا آمیخته بود به بوی خاک و اندکی غم،؛همان غمی که تنها در زیباییهای زودگذر یافت میشود.در آن لحظه، سکوتی نجیب بر زمین سایه میانداخت.سکوتی از جنس احترام،نه خلأ.
طلایی،رنگِ پایانهای باوقار است؛رنگِ خاطراتی که هنوز درخشاناند.هرچند در غبارِ زمان نهفتهاند و زرد، رنگِ امیدیست که در دلِ خستگی هنوز میدرخشد؛یادآور این حقیقت که هر فروغی،حتی اگر کوتاه باشد نشانی از جاودانگی در خود دارد.
و چنین بود آن غروبِ باشکوه که نه غمگین بود و نه شاد...
تنها آرام،چنانکه گویی جهان در طلاییترین لحظهی خود،برای یک نفس، از حرکت بازایستاده بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
17𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
حتی اگه تک تک سلولامو بزاری زیر میکروسکوپ میفهمی دستای همشون بازه تا بغلت کنن:)