حتی اگه تک تک سلولامو بزاری زیر میکروسکوپ میفهمی دستای همشون بازه تا بغلت کنن:)
میگویند دختری هست که هرگز در هیچ شهری نزیسته اما همه در جایی از دلِ خود او را دیدهاند.نامی ندارد یا شاید نامش در میان باد گم شده است.اما اگر چشمانت را ببندی،عطرش را در هوای سردِ سپیده حس خواهی کرد.
موهایش آبیست،نه آبیِ رنگ،که آبیِ معنا...
رنگِ دریا پیش از طوفان،رنگِ رؤیایی که نمیخواهد تمام شود.گیسوانش چون موج بر شانه میلغزند و هر موج، خاطرهای از کسی با خود دارد که روزی دل باخت و پاسخی نیافت.
همه دوستش دارند،اما هیچکس او را نمییابد.گویی میان لحظههای جهان سرگردان است؛در چشمِ هر رهگذر، تصویری کوتاه از او میدرخشد و میگریزد.شاید او همان حسِ ناپیدای دلتنگی باشد که بیدلیل بر جان آدمی مینشیند.همان لحظهی غریب که دل ناگاه برای چیزی نامعلوم تنگ میشود.
و شاید راز او همین باشد:
او هرگز گم نشده است؛
بلکه در دلِ هر عاشق
خانه دارد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
18𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
بعضی ویسارو گوش نمیدم با تمام وجودم لمسش میکنم.بدنم میلرزه وقتی صداشو میشنوم و روحم میشه یه تیکه ابر تو آسمون.این اسمش عشق نیست؟:)