𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
دارم از دلتنگی دیوونه میشم وقتی میام و میبینم فقط خوابیدی هیچی نمیگی و آرومی دلم میخواد گریه کنم انق
اینارو میبینی میخونی میخندی میدونم
هدایت شده از فوآدبهرنگِآبی
تمام عمرم را برای لحظه ای لمس شدن قلبم منتظر ماندم ...
اما تو این را هم از من دریغ کردی ! چه ناجوانمردانه می توانی سنگدل باشی و من چه احمقانه می توانم تو را دوست بدارم ای معبود من .
من دختری هستم که دلش با چیزهای کوچک میتپد.
با صدای پای گربهای که آرام روی پلهها میدود،با پر زدن گنجشکی بر لب پنجره یا با بوی تازهی گلی که کسی بیبهانه، برایم آورده است.
نمیدانم چرا گلها اینگونه در دلم جا دارند.شاید چون زود میمیر_ند و همین کوتاهیِ عمرشان شبیه احساساتی صادق است.زیبا،بیپیرایه و ناپایدار...
وقتی کسی گلی به من میدهد،گویی بخشی از دلش را در دستانم میگذارد؛ بیکلام،بیوعده.
و حیوانات...
آنان را بیش از انسانها میفهمم. صداقت در نگاهشان آشکار است، بیهیچ نقابی.گربهای که کنارم مینشیند یا سگی که بیدلیل دنبالم میآید،مرا به جهانی سادهتر میبرند؛جهانی که در آن، محبت معنا دارد نه سخن.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید من نیز از تبار گلها و همان گربه های پاک هستم.اندکی لطافت،اندکی وحشت از سردی آدمها و دلی که هنوز از مهربانیهای کوچک سیر نمیشود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
19𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025