بدون همیشه و هنوز یه دردی از تو با منه
قلبم به محض رفتنت مر*د و دیگه نمیزنه
+یادت میاد؟اون شب که بارون میاومد دستامو گرفتی؛مثل همیشه گرمتر از من بودی.منم خندیدم ولی تهِ دلم اون موقع از همهچی میترسیدم.فقط اون لحظه آرومم کرد.همون وقتی که انگشتامو گرفتی و گفتی "من اینجام."
_آره... یادمه.
اون شب عجیب بود.انگار همهی شهر ساکت بود و فقط ما حرف میزدیم.تو سردت بود منم هی بغلت کردم ولی یادمه میلرزیدی نه از سرما...
+پس از چی؟میدونستی؟
_هوم.از نبودنم
+حالا که فکرشو میکنم،هیچکدوممون نمیخواستیم بریم ولی زندگی همیشه یه جور ناجوری تموم میکنه چیزای قشنگو؛مثل ما مثل من و تو.
گاهی دلم میخواد فقط یه بار دیگه همونطوری بغلت کنم،بیحرف.بعدشم فراموشی بگیری.مثل اون موقع که دنیا کوچیک بود و دلمون بزرگ.
– منم...هنوز بعضی شبها یاد اون حس میافتم.نه خودت نه حرفات.فقط اون حسِ بینمون.
اون لحظهای که سکوت هم معنای خودش رو داشت.
+عجیبه...چقدر نزدیک بودیم و حالا چقدر دوریم.ولی بازم هر بار که بارون میاد دلم میگه یه جایی،تو هم داری همونی که من حس میکنم حس میکنی.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
23𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025