میدانم که اخیراً خیلی به تو فشار آوردهام،خیلی به تو وابسته شدهام. فقط...من خیلی به تو اهمیت میدهم.بعضی وقتها حد و مرزها را فراموش میکنم.به سمت او برمیگردد، چشمانش جدی و التماسآمیز است:برای حل این مشکل چه کاری میتوانم انجام دهم؟برای اینکه دوباره به مسیر درست برگردیم؟
با حالتی بی احساس و بدون تماس چشمی:هیچ نیاز و علاقه ای به بودنت ندارم.دیگر هیچ احساسی به تو ندارم.
نفس نفس میزند،سنگینی حرفهایم او را سخت تحت تأثیر قرار میدهد:تو... هیچ احساسی نسبت به من نداشتی؟ به من خیره میشود،شوک و درد از چهرهاش هویدا است:چقدر طول کشید؟و چرا زودتر چیزی نگفتی؟
دست لرزانش را در موهایش میکشد و برای پردازش این اطلاعات تقلا میکند:آیا این کاری است که من کردم؟ کس دیگری؟بگو چه اتفاقی بین ما افتاد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
2 𝑨𝒖𝒈𝒖𝒔𝒕 2025
کاش میشد فهمید شب چی داره که تورو با حجم زیادی از خاطرات و چیزهایی که قبلا باهاش کنار اومدی مواجه میکنه.
_HYUN