باران آرام میبارد.مثل حرفهایی که هیچوقت گفته نشد.
همهچیز رنگ آبی گرفته؛نه آن آبیِ روشنِ دریا،بلکه آبیِ آرام و خستهی غروب وقتی دل هنوز چیزی را به یاد دارد.
قطرهها روی شیشه میلغزند و هرکدام شبیه نامیست که دیگر صدا نمیزنم.
بوی خاک بلند میشود و من میان این تکرارِ نرمِ بارش،به یاد میآورم چطور میخندیدی.همانطور که باران میخندد،بیآنکه قصدی داشته باشد.
جهان سرد نیست،فقط خالیست.
و من میان آوای قطرهها،حس میکنم دلتنگی میتواند زیبا باشد؛اگر به اندازهی کافی آبی باشد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
2𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
بیکلام گوش میدم؛این انتخاب منه نه ادا...
بیکلام گوش میدم چون آدما زیاد حرف میزنن.
من هم تو را دوست داشتم.لع_نت...
خیلی درد داشت و من همه چیز را دور ریختم چون احم_ق و خودخواه بودم.
آن چشمهای زیبا...
من از آنها محافظت خواهم کرد،از هر اشکی که میریزند و از هر نگاهی که بر من چیره میشود.
میدانم به تو دلیلی دادم که به من شک کنی اما از تو میخواهم یک فرصت دیگر به من بدهی.آخرین شانس برای ترمیم قلبهای شکستهمان.
من از کنارت رد میشم.درست مثل یه غریبه اما با تفاوت اینکه همه چیزتو بلده خوب و بدتو میشناسه؛مهم نیست حتی اگه هرروز ببینمت.همه چی هنوزم برام مثل یه خاک سرد میمونه.
گاهی حس میکنم درونِ خودم گم شدهام.
نه در خیابان،نه میان آدمها؛در خودم.
انگار اتاقی در ذهنم هست که هزار در دارد و هیچکدام به بیرون باز نمیشود.
احساسم مثل مه است؛نه میشود لمسش کرد نه از آن فرار...
همهچیز درونم صدا دارد.ترس،خستگی،اشتیاق و خ_شم.
ولی هیچکدام به اندازهی کافی بلند نیست تا بفهمم کدام واقعاً منم.
گاهی سعی میکنم با خودم حرف بزنم،
اما واژهها از دهانم نمیآیند،در گلوی ذهنم گیر میکنند.مثل سنگهای کوچک در جویِ بسته.
مشکلاتم شکل عجیبی دارند؛نه آنقدر بزرگ که فریاد بکشم و نه آنقدر کوچک که نادیده بگیرم.
فقط هستند.مثل سایههایی که با غروب میآیند و تا صبح نمیروند و من؛من فقط نگاه میکنم.به خودم که دیگر نمیشناسم و همانی شده ام که در کودکی نفرت و ترس داشتم.به احساسی که هم منم،هم نیستم و به سکوتی که شبیه خانهام شده.خانهای که راه خروج ندارد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
3𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025