در دل سکوت شب، جایی میان صدای باد و نجوای ستارگان، سازی نشسته است؛ سازی بی صدا. سازی که نه مضراب میخواهد و نه آرشه، سازی که تنها با آه دل نواخته میشود. هر تارش رشتهای از احساس و هر نغمهاش زخمی پنهان بر قلب خاموش انسان. بی آنکه کسی بشنود، گاه مینوازد. چون اشک در تاریکی، جاری است اما پنهان. صدایش را فقط دلهای خسته میشنوند. دلهایی که در هیاهوی جهان، به دنبال لحظهای آرامشاند. نوای بی صدا، مظهر تضاد است؛ صدایش میان تاریکی میدرخشد، همانند انعکاس کمرنگ نور در قلب سیاه شب. در ندایش غم را میان لبخند، شب را هنگام روز، نفرت را در لحظه عاشقی، آغاز را پس از پایان و بودن را برای نبودن یافت میکنی. هر خاموش دلی، سازی دارد؛ که تنها در سکوت نواخته میشود. سازی که نه از جنس صدا، از روح، ایمان و اندیشه است. همان که در آوای بی نغمهاش، هزار معنا نهفته است. ساز بی صدا قصه دلی است که فریادش در گلو مانده و حالا . . . حالا دیگر نمیخواهد شنیده شود و در سکوت سخن میگوید. دلی عاشق، اما پنهان و ویران. چشمی خندان، اما غمگین و گریان. همان گل پژمرده باغ امید، هنوز عطر رویا میدهد، حتی در غبار فراموشی.
آری! گاهی زیباترین صداها را باید با دل شنید؛ چرا که بعضی نواها از هوا نیستند، از احساس، سکوت و جاودانگیاند. و ساز بی صدا همان تپش قلبی است که در خاموشی، بلندترین فریادها را مینوازد...:)
𔘓𝙽𝚒𝚟𝚊𝚛𝚊
𝘢𝘵 03:33 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚖𝚋𝚎𝚛
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
مرکوری سکوتت داره خستت میکنه
خوبه حداقل فهمیدم این مشخصه راجبم
آدما یهو عوض نمیشن یهو غریبه نمیشن؛
بعد از تمام دفعاتی که ناراحت بوده و شما اونو ناراحت گذاشتین غریبه میشن.