همهچیز از لحظهای شروع شد که نگاهم به او افتاد؛
چشمهایش…
چشمهایش را هنوز به یاد دارم،
نه تیره بودند و نه روشن؛
رنگشون حقیقت داشت.
از آنهایی که نمیدرخشند، اما آدم را آرام میکنند.
موهایش…
آن طور که بیخیال روی پیشانیاش میافتاد،
گویی نسیمی از آرامش را با خودش میآورد.
نه مرتبِ ظاهرساز و نه شلختهی بیحس؛
موهایش همانند کسی بود که چیزی برای ثابت کردن ندارد، و همین، زیباترش میکرد.
پیراهنش ساده بود، اما روی تنش انگار که معنا پیدا کرده بود؛
انگار هر چین و خطش، داستانی را زمزمه میکرد که فقط من میفهمیدم.
و دستهایش…
دستهایی که وقتی به آنها نگاه میکردم،
احساس میکردم میشود به آنها تکیه داد…
میشود در میان انگشتهایش آرام شد، بیصدا، بیدغدغه.
و نمیدانم چرا،
اما همان لحظه فهمیدم عشق همیشه با فریاد نمیآید؛
گاهی فقط نگاه میکنی و میمانی…
𔘓𝙽𝚒𝚟𝚊𝚛𝚊
𝘢𝘵 12:21 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚖𝚋𝚎𝚛
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
همهچیز از لحظهای شروع شد که نگاهم به او افتاد؛ چشمهایش… چشمهایش را هنوز به یاد دارم، نه تیره بو
مهارت انتقال حس تو متنات موج میزنه★
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
مهارت انتقال حس تو متنات موج میزنه★
*ذوق...
چه خوب:) مچکرم🫂💫
شب از شانههایم آغاز میشود.
سایهها،آرام روی پوستم میلغزند و زمان در برابر نگاهم کند میشود.
آینه،جرأت ندارد راست بگوید؛
زیرا در نگاه من،چیزیست که شب را به سکوت وامیدارد.
میگویند لبخندم آرام است اما نمیدانند آرامش من،از جنسِ طوفانِ مهارشده است.
من سکوت نمیکنم از ضعف،سکوت میکنم تا صداها را پیش از گفتن رام کنم.
در عمق چشمانم،نوری نیست.فقط فهمیست از تاریکی،از آنچه انسانها از آن میترسند اما من با آن زیستهام.
دستهایم بوی گلهای خاموش میدهد و قلبم،شبیه قصر متروکهایست با پنجرههای بسته و نوری که از درزها میگریزد.
اما در همان قصر،زنی ایستاده؛بیتاج، بینام و با چشمانی که شب از آن زاده میشود.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
7𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025