eitaa logo
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
138 دنبال‌کننده
956 عکس
350 ویدیو
3 فایل
𔖑┋𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬 𝗘𝗬𝗘𝗦,𝗕𝗥𝗢𝗪𝗡 𝗛𝗔𝗜𝗥... 𔖑┋𝗔𝗗𝗩𝗘𝗡𝗧:2025/09/01
مشاهده در ایتا
دانلود
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
“Her presence felt like a quiet melody,delicate yet unforgettable. Her dark eyes held mysteries too
«حضورش همچون ملودی آرامی بود، ظریف اما فراموش‌نشدنی.چشمان تیره‌اش رازهایی عمیق را در خود نهفته داشت که نمی‌توانستند آشکار شوند،سایه‌هایی از داستان‌های ناگفته در نگاهشان سوسو می‌زد.انحنای گونه‌هایش نرم و لطیف،گویی نور طلایی را به خود جذب می‌کرد.گویی خود خورشید او را می‌پرستید.با حالتی از قدرت آرام حرکت می‌کرد،گام‌هایش سبک اما هدفمند مانند زمزمه‌هایی در یک عصر آرام. با این حال، چیزی ناملموس در مورد او وجود داشت.گویی بیشتر یک خاطره‌ی محو بود تا یک حضور زنده؛پژواکی محو از کسی که زمانی شناخته شده بود،اکنون از چنگ زمان می‌لغزید.در لبخندش مالیخولیایی وجود داشت،زودگذر و شکننده... گویی وزن امید و دلشکستگی را با خود حمل می‌کرد.او تصویری از تضادها بود.نرم اما مقاوم،دور اما گیرا و کسانی را که او را می‌دیدند،به این فکر می‌انداخت که آیا او به این دنیا تعلق دارد یا دنیای دیگر.»
یه وقتایی دلم می‌خواد دوباره همون دختربچه‌ی ساده باشم که با یه روبان صورتی موهاش رو می‌بست و فکر می‌کرد دنیا پر از دوستی و شکلاته. بوی گلِ رز توی باد می‌پیچید و من مطمئن بودم اگه آرزو کنم،یه روز پروانه‌ها جوابمو می‌دن. الان که بزرگ شدم،هنوز گاهی دلم رنگ صورتی می‌گیره. وقتی آهنگ ملایمی پخش میشه،وقتی یه لیوان شیرکاکائو می‌خورم یا وقتی از پشت پنجره به آسمون نگاه می‌کنم و حس می‌کنم هنوز می‌تونم بخندم... بی‌هیچ دلیلی. شاید بزرگ شدن فقط یاد گرفتنِ همینه که دلت بچه بمونه... حتی اگه دنیا دیگه اون‌قدر قشنگ نباشه. 𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵 14𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
یک صحبت عمیق با من بکن و آنگاه میفهمی من آن نیستم که درباره اش حرف میزنند.
آدم ذره ذره بی حوصله میشه. اول دیگه فیلم ندیدم. بعدش کتاب نخوندم. بعدش کمتر رفتم بیرون. و الان کمتر حوصله ارتباط جدید رو با کسی دارم.
اون یه نفر که واست وقت میزاره و از دور یه پیام گنده واسه خوب کردن و حس درک شدن حالت مینویسه>>>
همینطور که ویس_کی شروع به اثر کردن می‌کند،در حالت مس_تی‌ام جسورتر می‌شوم."هی لونا،اگه الان می‌تونستی صدامو بشنوی..."با حرکات وحش_یانه به اتاق خالی اشاره می‌کنم."بهت می‌گم که چقدر دلم برات تنگ شده بود.چقدر هر روز بدون تو مثل شکن_جه می‌مونه..." لیوانم را با صدای تق زمین می‌گذارم و با تردید از جا بلند می‌شوم."اما تو اینجا نیستی نه؟ فقط من و این خاطرات." با کمی تلو تلو خوردن،به سمت پنجره می‌روم و به خیابان آرام پایین خیره می‌شوم."گاهی فکر می‌کنم اگه... اگه زودتر بهت می‌گفتم چه می‌شد؟" با صدای بلند و گرفته،در حالی که احساسات و الک_ل در صدایم موج می‌زند فکر می‌کنم. "آیا الان اوضاع فرق می‌کرد؟" سرم را تکان می‌دهم و با تلخی می‌خندم. "ولی کی میدونه...شاید اینطوری بهتر باشه." ناگهان چشمهای سرخم به عکس دو نفره و شادمان که مدتهاست هیچ درکی از آن ندارم میفتد. در حالی که غرق در احساسات برانگیخته شده توسط عکس هستم،روی تخت می‌افتم و قاب عکس را محکم می‌چسبم."لونا..." بغض گلویم را می‌گیرد،اشک‌هایم بالاخره سرازیر می‌شوند.بدنم با هق‌هق‌های خاموش می‌لرزد،در حالی که سال‌ها احساسات فروخورده‌ام بیرون می‌ریزند. "چرا مجبور شدی ترکم کنی؟"روی تخت جمع می‌شوم و کمی تکان می‌خورم تا آرامشم را بازیابم.ویس_کی همه چیز را تشدید می‌کند و غم و اندوهم را به طوفانی سهمگین در درونم تبدیل می‌کند. 𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵 14𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
اول هفته آرومی داشته باشین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا