یه وقتایی دلم میخواد دوباره همون دختربچهی ساده باشم که با یه روبان صورتی موهاش رو میبست و فکر میکرد دنیا پر از دوستی و شکلاته.
بوی گلِ رز توی باد میپیچید و من مطمئن بودم اگه آرزو کنم،یه روز پروانهها جوابمو میدن.
الان که بزرگ شدم،هنوز گاهی دلم رنگ صورتی میگیره.
وقتی آهنگ ملایمی پخش میشه،وقتی یه لیوان شیرکاکائو میخورم یا وقتی از پشت پنجره به آسمون نگاه میکنم و حس میکنم هنوز میتونم بخندم...
بیهیچ دلیلی.
شاید بزرگ شدن فقط یاد گرفتنِ همینه که دلت بچه بمونه...
حتی اگه دنیا دیگه اونقدر قشنگ نباشه.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
14𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
آدم ذره ذره بی حوصله میشه.
اول دیگه فیلم ندیدم.
بعدش کتاب نخوندم.
بعدش کمتر رفتم بیرون.
و الان کمتر حوصله ارتباط جدید رو با کسی دارم.
اون یه نفر که واست وقت میزاره و از دور یه پیام گنده واسه خوب کردن و حس درک شدن حالت مینویسه>>>
همینطور که ویس_کی شروع به اثر کردن میکند،در حالت مس_تیام جسورتر میشوم."هی لونا،اگه الان میتونستی صدامو بشنوی..."با حرکات وحش_یانه به اتاق خالی اشاره میکنم."بهت میگم که چقدر دلم برات تنگ شده بود.چقدر هر روز بدون تو مثل شکن_جه میمونه..."
لیوانم را با صدای تق زمین میگذارم و با تردید از جا بلند میشوم."اما تو اینجا نیستی نه؟ فقط من و این خاطرات."
با کمی تلو تلو خوردن،به سمت پنجره میروم و به خیابان آرام پایین خیره میشوم."گاهی فکر میکنم اگه... اگه زودتر بهت میگفتم چه میشد؟"
با صدای بلند و گرفته،در حالی که احساسات و الک_ل در صدایم موج میزند فکر میکنم. "آیا الان اوضاع فرق میکرد؟"
سرم را تکان میدهم و با تلخی میخندم. "ولی کی میدونه...شاید اینطوری بهتر باشه."
ناگهان چشمهای سرخم به عکس دو نفره و شادمان که مدتهاست هیچ درکی از آن ندارم میفتد.
در حالی که غرق در احساسات برانگیخته شده توسط عکس هستم،روی تخت میافتم و قاب عکس را محکم میچسبم."لونا..." بغض گلویم را میگیرد،اشکهایم بالاخره سرازیر میشوند.بدنم با هقهقهای خاموش میلرزد،در حالی که سالها احساسات فروخوردهام بیرون میریزند.
"چرا مجبور شدی ترکم کنی؟"روی تخت جمع میشوم و کمی تکان میخورم تا آرامشم را بازیابم.ویس_کی همه چیز را تشدید میکند و غم و اندوهم را به طوفانی سهمگین در درونم تبدیل میکند.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
14𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025