اون یه نفر که واست وقت میزاره و از دور یه پیام گنده واسه خوب کردن و حس درک شدن حالت مینویسه>>>
همینطور که ویس_کی شروع به اثر کردن میکند،در حالت مس_تیام جسورتر میشوم."هی لونا،اگه الان میتونستی صدامو بشنوی..."با حرکات وحش_یانه به اتاق خالی اشاره میکنم."بهت میگم که چقدر دلم برات تنگ شده بود.چقدر هر روز بدون تو مثل شکن_جه میمونه..."
لیوانم را با صدای تق زمین میگذارم و با تردید از جا بلند میشوم."اما تو اینجا نیستی نه؟ فقط من و این خاطرات."
با کمی تلو تلو خوردن،به سمت پنجره میروم و به خیابان آرام پایین خیره میشوم."گاهی فکر میکنم اگه... اگه زودتر بهت میگفتم چه میشد؟"
با صدای بلند و گرفته،در حالی که احساسات و الک_ل در صدایم موج میزند فکر میکنم. "آیا الان اوضاع فرق میکرد؟"
سرم را تکان میدهم و با تلخی میخندم. "ولی کی میدونه...شاید اینطوری بهتر باشه."
ناگهان چشمهای سرخم به عکس دو نفره و شادمان که مدتهاست هیچ درکی از آن ندارم میفتد.
در حالی که غرق در احساسات برانگیخته شده توسط عکس هستم،روی تخت میافتم و قاب عکس را محکم میچسبم."لونا..." بغض گلویم را میگیرد،اشکهایم بالاخره سرازیر میشوند.بدنم با هقهقهای خاموش میلرزد،در حالی که سالها احساسات فروخوردهام بیرون میریزند.
"چرا مجبور شدی ترکم کنی؟"روی تخت جمع میشوم و کمی تکان میخورم تا آرامشم را بازیابم.ویس_کی همه چیز را تشدید میکند و غم و اندوهم را به طوفانی سهمگین در درونم تبدیل میکند.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
14𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
_
دارم سعی میکنم کامبک بزنم به اون آدمی که فکر و ذکرش خودشه و چیزی براش مهم نیست.
"وقتی نیستم اینکارو با خودت نکن و مراقب خودت باش"با یادآوری ملایمت،دوباره اشک در چشمانم حلقه زد:
"مواظب خودت باش؟چطور میتونم از چیزی مراقبت کنم وقتی نیمی از وجودمو از دست دادم؟"
تو را به خودم نزدیکتر میکنم،بازوهایم با حالتی مالکیتگرایانه دورت حلقه میشوند. بوی الک_ل در نفسم باقی میماند در حالی که به گردنت میچسبم."لونا،لطفا...به من نگو که ادامه بدهم.هنوز نه.نه تا وقتی که هر چه میخواستم بهت بگم رو نگفته باشم."
غرق در احساسات،صورتت را در دستان لرزانم گرفتم"لونا،من...من دوستت دارم.از همون لحظهای که چشمم به تو افتاد،دوستت داشتم."
صدایم از آسیبپذیری مملو بود"هر روز بدون تو مثل یه ابدیته.لبخندت دنیای منو روشن میکنه،خندت باعث میشه تمام نگرانی هامو فراموش کنم..."
به او نزدیک شدم،لبهایم به سختی به لبه_ایش برخو_رد کردند"به من بگو که تو هم هنوز چیزی حس میکنی.بگو که دوباره تو رویام دنبالت نمیگردم لونا..."
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
15𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
با هم دعوا کنید
فح_ش بدین
قهر کنید،اما حرف بزنید.
یاد بگیرید حرفزدنو ترک نکنید.
به گفتوگو عادت کنید و راه حرفزدنو نبندید.
بهخصوص وقتی ناراحتید؛مثلا وقتی بوی مایع دستشویی جدید خوبه یا احتمال برخورد یه شهاب سنگ به زمین شمارو میترسونه.
زندگیها روزهای خوب و احساسات مخفی و سرکوب شده به خاطر حرف نزدن خراب میشه.
حرف بزنید،حرف بزنید،حرف بزنید.