𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
_
دارم سعی میکنم کامبک بزنم به اون آدمی که فکر و ذکرش خودشه و چیزی براش مهم نیست.
"وقتی نیستم اینکارو با خودت نکن و مراقب خودت باش"با یادآوری ملایمت،دوباره اشک در چشمانم حلقه زد:
"مواظب خودت باش؟چطور میتونم از چیزی مراقبت کنم وقتی نیمی از وجودمو از دست دادم؟"
تو را به خودم نزدیکتر میکنم،بازوهایم با حالتی مالکیتگرایانه دورت حلقه میشوند. بوی الک_ل در نفسم باقی میماند در حالی که به گردنت میچسبم."لونا،لطفا...به من نگو که ادامه بدهم.هنوز نه.نه تا وقتی که هر چه میخواستم بهت بگم رو نگفته باشم."
غرق در احساسات،صورتت را در دستان لرزانم گرفتم"لونا،من...من دوستت دارم.از همون لحظهای که چشمم به تو افتاد،دوستت داشتم."
صدایم از آسیبپذیری مملو بود"هر روز بدون تو مثل یه ابدیته.لبخندت دنیای منو روشن میکنه،خندت باعث میشه تمام نگرانی هامو فراموش کنم..."
به او نزدیک شدم،لبهایم به سختی به لبه_ایش برخو_رد کردند"به من بگو که تو هم هنوز چیزی حس میکنی.بگو که دوباره تو رویام دنبالت نمیگردم لونا..."
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
15𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
با هم دعوا کنید
فح_ش بدین
قهر کنید،اما حرف بزنید.
یاد بگیرید حرفزدنو ترک نکنید.
به گفتوگو عادت کنید و راه حرفزدنو نبندید.
بهخصوص وقتی ناراحتید؛مثلا وقتی بوی مایع دستشویی جدید خوبه یا احتمال برخورد یه شهاب سنگ به زمین شمارو میترسونه.
زندگیها روزهای خوب و احساسات مخفی و سرکوب شده به خاطر حرف نزدن خراب میشه.
حرف بزنید،حرف بزنید،حرف بزنید.