رندوم یه خاطراتی تو ذهنم میاد که مطمئنم باهم انجامشون ندادیم.
مثلا همین الان سرت روی پاهام بودم و داشتم موهاتو عمیقا نوازش میکردم؛چطوره که حس تک به تک اون ابریشمای قشنگ و خرمایی رنگت رو بین انگشتام دارم؟
چرا لبخندت رو میبینم؟مگه تو الان ازم دور نیستی؟مگه نه که دیگه بهم فکر نمیکنی؟پس این لحظات از کجا میان یاقوت من؟
نمیگم که نبودنت منو از پا درآورده،ولی هر اتفاق بدی که
توی زندگیم میوفته،اول غم تو بخاطرم میاد بعد غم اون اتفاق.