روزها پشت سر هم میآیند؛بینام،بیرنگ،بیهیچ نوایی که روحم را تکان بدهد.انگار در راهرویی بیپایان قدم میزنم که دیوارهایش از تکرار ساخته شدهاند؛هر قدم همان است که دیروز بود،هر نگاه شبیه ردّی که هزاربار از کنارم گذشته...
صبحها که روشن میشود،تنها روشناییای که حس میکنم نور کمجان عادت است؛ نوری که نه گرم میکند و نه میسوزاند.فقط یادآوری میکند روز دیگری شروع شده و من هنوز همانجای دیروز ایستادهام.
کارها،صداها،مسیرها،همه به شکل عجیبی بیتفاوت شدهاند.حتی خودم را گاهی میان این گردونهی روزمرگی گم میکنم؛انگار بخشی از من در پیچوتاب این تکرار خاموش مانده و راه بازگشت را فراموش کرده.زمان میگذرد اما نمیگذرد؛پیش میرود اما چیزی را با خود نمیبرد.من در مرکز این چرخش خستهکننده ایستادهام و تنها نظارهگر بازگشت پایانناپذیر لحظاتم هستم.
در دل این سکون فرساینده حس میکنم چیزی در درونم دست تکان میدهد؛نه فریاد میزند و نه امید میپراکند.فقط نجوا میکند که این همه کافی نیست.
که جایی فراتر از این حلقه،هوایی هست که هنوز بوی تازگی میدهد.گاهی تصورش مثل نسیمی کوتاه از میانم میگذرد اما قبل از آن که جان بگیرد،در ازدحام روزهای شبیه بههم محو میشود.
من ماندهام میان این روزهای تکراری با آرزوی جرقهای که بتواند سکون را بشکافد؛ لحظهای که مرا از خواب طولانی این تکرار بیرون بکشد و یادم بیاورد هنوز میتوان زنده بود و نه فقط ادامه داد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
26𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025