eitaa logo
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
138 دنبال‌کننده
956 عکس
350 ویدیو
3 فایل
𔖑┋𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬 𝗘𝗬𝗘𝗦,𝗕𝗥𝗢𝗪𝗡 𝗛𝗔𝗜𝗥... 𔖑┋𝗔𝗗𝗩𝗘𝗡𝗧:2025/09/01
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار جهان از پشت یک شیشه بخارگرفته نگاهم می‌کند؛هرچه دست می‌کشم مه پس می‌نشیند اما پاک نمی‌شود.گاهی حس می‌کنم در راهرویی بی‌انتها قدم می‌زنم.جایی که دیوارها با هر حرکت من تغییر مسیر می‌دهند و هیچ دری به نتیجه نمی‌رسد.کارهایی که باید ساده باشند،زیر دستم وا می‌روند.مانند کاغذی که از رطوبت پاره می‌شود.هر قدمی که برمی‌دارم،ردّی از اشتباه پشت سرم می‌ماند و من با چشم‌هایی خسته دنبال راهی می‌گردم که شاید وجود نداشته باشد. درونم تکه‌تکه شده؛صداهایی که مرا به جلو می‌خوانند،با شک و ترسی که در رگ‌هایم می‌دود گره می‌خورند و من میانشان آویزانم... بی‌تعادل،مثل کسی که هنوز نمی‌داند زمین کجاست.حتی آینه هم مرا نمی‌شناسد؛ چهره‌ای را نشانم می‌دهد که بیشتر شبیه سایه خودم است تا خود حقیقی‌ام.هر بار می‌خواهم از نو شروع کنم،چیزی در گوشم زمزمه می‌کند که نه تو نمی‌توانی و من با تردیدی سنگین فرو می‌روم. گاهی از شدت خستگی می‌خواهم خودم را در سکوتی عمیق دفن کنم؛شاید حسرت‌ها و ناتوانی‌ها صدایشان خاموش شود.اما خاموش نمی‌شوند.در سینه‌ام می‌چرخند و وجودم را می‌خراشند.من از این نسخه ناتمام خودم بیزارم؛از دستان لرزانی که هیچ‌چیز را درست نگه نمی‌دارند،از ذهنی که مدام لیز می‌خورد و در گودال‌ها می‌افتد و میان تمام این آشوب،فقط یک آرزوی کوچک دارم: ای کاش یک روز برسد که از سایه خودم فرار نکنم. 𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵 26𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
طوری که بدون استثنا همه؛همه حالشون بدون من بهتره و میخندن رو دوست دارم.
یکمی هم که میخوام خودم باشم برچسب حساس و زودرنج و اعصاب خورد کن میزنن بهم... خوبم))))واقعا خوبم و اصلا اشکال نداره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رنگ بیشتر،چایی رو خوش رنگ که هیچ،زه_رمارش میکنه. بحث من چایی نیست.
شب‌ها که همه خوابن،من با فکرام تنها می‌مونم. همه‌چی آرومه جز دلی که مدام می‌لرزه و چشمهایی که بدون مس_تی سرخ و رنگ خو_ن گرفتن.
تارا... دلم برات تنگ شده
باد از لای ستون‌های قصرِ فراموش‌شده عبور می‌کرد؛جوری که انگار خودش هم می‌خواست سکوت را تکان ندهد.شاهزاده ای که نامش در هیچ طوماری ثبت نشده بود،هر شب به همان تالار خاموش برمی‌گشت؛جایی که کسی باور نمی‌کرد هنوز کسی قدم بگذارد. روی سنگ‌فرش سرد ردّی از قدم‌های او مانده بود؛قدم‌هایی که سال‌هاست فقط به یک سمت می‌روند:سمت پرتره‌ای که دیگر رنگش هم پژمرده شده.چهره دختر در قاب، مثل پچ‌پچ یک رؤیای نصفه میان سایه‌ها می‌لرزید.او سال‌هاست مر_ده؛این را همه می‌دانند.همه به‌جز شاهزاده‌ای که گمنام ماند تا عشقش آشکار نشود. شب‌ها با او حرف می‌زند؛آرام،جوری که هیچ دیواری نتواند به حافظه بسپارد. می‌گوید که هنوز بوی حضورش در هوا گیر کرده.می‌گوید که مر_گ،فقط یک خط‌کش بی‌حوصله است که فاصله‌ها را اندازه می‌گیرد،نه دلبستگی‌ها را. گاهی حس می‌کند سایه دختر روی دیوار جابه‌جا می‌شود؛نه مثل روح‌ها،نه مثل خیال‌بافی‌ها... بلکه مثل کسی که نمی‌خواهد فراموش شود و هر بار که ستاره‌ای پشت ابر می‌افتد، شاهزاده مطمئن می‌شود که او گوش می‌دهد. در آن قصرِ بی‌نام،عشقی جریان دارد که نه زندگی می‌تواند آن را تعریف کند و نه مر_گ می‌تواند خاموشش کند.انگار قلب شاهزاده هنوز هم درِ بسته‌ای را صدا می‌زند که صاحبش سال‌هاست آن‌طرف مرزِ دنیا خوابیده؛اما پاسخ می‌دهد… فقط کمی آرام‌تر از باد. 𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵 27𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025