باد از لای ستونهای قصرِ فراموششده عبور میکرد؛جوری که انگار خودش هم میخواست سکوت را تکان ندهد.شاهزاده ای که نامش در هیچ طوماری ثبت نشده بود،هر شب به همان تالار خاموش برمیگشت؛جایی که کسی باور نمیکرد هنوز کسی قدم بگذارد.
روی سنگفرش سرد ردّی از قدمهای او مانده بود؛قدمهایی که سالهاست فقط به یک سمت میروند:سمت پرترهای که دیگر رنگش هم پژمرده شده.چهره دختر در قاب، مثل پچپچ یک رؤیای نصفه میان سایهها میلرزید.او سالهاست مر_ده؛این را همه میدانند.همه بهجز شاهزادهای که گمنام ماند تا عشقش آشکار نشود.
شبها با او حرف میزند؛آرام،جوری که هیچ دیواری نتواند به حافظه بسپارد. میگوید که هنوز بوی حضورش در هوا گیر کرده.میگوید که مر_گ،فقط یک خطکش بیحوصله است که فاصلهها را اندازه میگیرد،نه دلبستگیها را.
گاهی حس میکند سایه دختر روی دیوار جابهجا میشود؛نه مثل روحها،نه مثل خیالبافیها...
بلکه مثل کسی که نمیخواهد فراموش شود و هر بار که ستارهای پشت ابر میافتد، شاهزاده مطمئن میشود که او گوش میدهد.
در آن قصرِ بینام،عشقی جریان دارد که نه زندگی میتواند آن را تعریف کند و نه مر_گ میتواند خاموشش کند.انگار قلب شاهزاده هنوز هم درِ بستهای را صدا میزند که صاحبش سالهاست آنطرف مرزِ دنیا خوابیده؛اما پاسخ میدهد…
فقط کمی آرامتر از باد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
27𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025