Love language فقط اونجاش که میبینه قدمام مثل خودش بزرگ نیست آرومتر قدم برمیداره که باهام راه بیاد
14:41*1404/09/25
بمونه به یادگار از اولین برف امسال توی شهرمون و اولین کنار هم بودنمون:)☆
بعد از رفتن او،قلبم پر از سکوت و جاهای خالی شد.اما قلم در دستم زنده شد،خطها از دستانم جاری شدندو من که گم شده بودم،به نویسندهای بدل شدم که هیچگاه تصورش را نمیکردم.هر کلمه معجزهای بود،هر جمله زخمی را التیام میبخشید...
نوشتن شد راه من برای نفس کشیدن،برای زنده ماندن،برای بازسازی خودم،او رفته بود،اما من با داستانهایم دوباره او را در جهانهایی که تنها خودم میساختم مییافتم و فهمیدم که گاهی از دست دادن کسی،راهی است به کشف خود،به معجزهی نوشتن،به قدرتی که حتی قلب شکسته را دوباره زنده میکند.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
17𝑫𝒆𝒄𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025