از یه جا به بعد دیگه نه حالت خوبه نه بد
از خودت میپرسی میتونی ادامه بدی؟میگی نه و ادامه میدی...
ظاهر و شخصیت آرومی دارم اما اگه امتحانم کنن و به اوج عصبانیت برسم جفتشون مرخصی میگیرن.
روزی میرسد که معشوق،بیهیاهو و بیانکار،به حقیقتی تلخ آگاه میشود؛
اینکه آنچه سالها باورش کرده بود،نه عشق بوده و نه صداقت،بلکه مجموعهای از دروغهای آراسته به احساس.
او درمییابد کلمات عاشقانه نه از دل،که از عادت برآمده بودند و نگاهها،نه حاملِ حقیقت،که تمرینی ماهرانه برای فریب...
تمام آن وعدهها،سوگندها و ادعاها،در برابر این آگاهی،فرو میریزند
و تصویری که از معشوق در ذهن ساخته بود،به غباری بیاعتبار بدل میشود.
دردناکتر از خودِ دروغ،لحظهی فهمیدن است؛
آنجا که معشوق میفهمد نه تنها دوست داشته نشده،
بلکه حقیقتِ وجودش نیز هرگز دیده نشده است.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
5𝑱𝒂𝒏𝒖𝒂𝒓𝒚2026
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
HBD
ای خداااا ممنونم ازت بلوبری من🎀
مرسی از تبریک و آرزوی قشنگت واقعا برام ارزشمندن:)
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
ای خداااا ممنونم ازت بلوبری من🎀 مرسی از تبریک و آرزوی قشنگت واقعا برام ارزشمندن:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در نیمهشب،آنگاه که شهر در خاموشیِ سنگینی فرو رفته بود،پشت پنجرهای نیمهروشن،دو مرد آرام میرقصیدند؛
رقصی آهسته،پنهان و آغشته به رازی که نامش را نمیشد بر زبان آورد.
نور کمجان چراغ،بر تنِ سایههایشان میلغزید و هر حرکت،اعترافی خاموش به عشقی بود که جرأت دیدهشدن نداشت.
نه موسیقیای شنیده میشد،نه کلامی ردوبدل میگشت؛
سکوت،خود،همدستِ گناه شده بود.
آنها میدانستند این نزدیکی،این فهمِ بیواژه،در چشم جهان خطا نام میگیرد.
بااینحال دل،فرمان دیگری داشت
و تنها،بیاعتنا به داوریِ شب،اطاعت میکردند.
شهر خواب بود،اما پشت آن پنجره،
عشقی مرموز و ممنوع،برای چند لحظه نفس میکشید؛
عشقی که اگرچه گناه خوانده میشد،در عمق خود،بینهایت صادق بود.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
6𝑱𝒂𝒏𝒖𝒂𝒓𝒚2026