در نیمهشب،آنگاه که شهر در خاموشیِ سنگینی فرو رفته بود،پشت پنجرهای نیمهروشن،دو مرد آرام میرقصیدند؛
رقصی آهسته،پنهان و آغشته به رازی که نامش را نمیشد بر زبان آورد.
نور کمجان چراغ،بر تنِ سایههایشان میلغزید و هر حرکت،اعترافی خاموش به عشقی بود که جرأت دیدهشدن نداشت.
نه موسیقیای شنیده میشد،نه کلامی ردوبدل میگشت؛
سکوت،خود،همدستِ گناه شده بود.
آنها میدانستند این نزدیکی،این فهمِ بیواژه،در چشم جهان خطا نام میگیرد.
بااینحال دل،فرمان دیگری داشت
و تنها،بیاعتنا به داوریِ شب،اطاعت میکردند.
شهر خواب بود،اما پشت آن پنجره،
عشقی مرموز و ممنوع،برای چند لحظه نفس میکشید؛
عشقی که اگرچه گناه خوانده میشد،در عمق خود،بینهایت صادق بود.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
6𝑱𝒂𝒏𝒖𝒂𝒓𝒚2026