فقط میدونم ذره ای به هم سن و سالهام و کارهایی که انجام میدن حتی نزدیکم نیستم.
آنقدر در برابر خواسته های مکرر قلبش به ناتوانی رسیده بود که دیگر نمیدانست روحش در کجا آرام میگیرد.
هر بار که حواست نبود،نگاهت کردم؛نه از سر جسارت که از ناچاریِ دل.نگاهت را دزدیدم،همچون کسی که در تاریکی،شمعی روشن میکند و میداند همین نورِ اندک آتش به جانش خواهد زد.تو غرقِ جهانِ خودت بودی و من؟ایستاده در حاشیهی حضورت،شاهد فروپاشیِ آرامِ خویش.
نگاهت بیخبر میآمد و میرفت اما هر بار که از کنار من عبور میکرد چیزی در من برای همیشه کم میشد؛گویی سهمی از جانم را با خود میبرد و من حتی جرأت نداشتم صدایی از اعتر_اض بلند کنم.
من مُردم،بیآنکه بدانی؛نه یکبار که بارها.هر نگاهِ ناخواسته،هر لحظهی نادانسته مر_گی تازه بود.مر_گی آرام،شبیه فروریختن برف بر شاخهای که از پیش ترک برداشته است.تو لبخند میزدی و من به زوال فکر میکردم؛تو سخن میگفتی و من به سکوتی که بعد از تو در من میماند. چه تلخ است دوست داشتن وقتی حتی نگاهت هم سهم من نیست و تنها نصیبم،خاطرهی لحظههاییست که تو در آنها حضور داشتی و من اجازهی بودن نداشتم.
اکنون اگر از من بپرسی چه بر سرم آمد خواهم گفت:هیچ؛فقط هر وقت حواست نبود،نگاهت کردم و مُردم. مردنی بیصدا،بینشان که نه سوگواری داشت و نه گور.مر_گی که در آن،قات_ل معصوم بود و مق_تول راضی؛چرا که بعضی دلها،از همان ابتدا برای باختن آفریده شدهاند.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
27𝑱𝒂𝒏𝒖𝒂𝒓𝒚2026