هر بار که حواست نبود،نگاهت کردم؛نه از سر جسارت که از ناچاریِ دل.نگاهت را دزدیدم،همچون کسی که در تاریکی،شمعی روشن میکند و میداند همین نورِ اندک آتش به جانش خواهد زد.تو غرقِ جهانِ خودت بودی و من؟ایستاده در حاشیهی حضورت،شاهد فروپاشیِ آرامِ خویش.
نگاهت بیخبر میآمد و میرفت اما هر بار که از کنار من عبور میکرد چیزی در من برای همیشه کم میشد؛گویی سهمی از جانم را با خود میبرد و من حتی جرأت نداشتم صدایی از اعتر_اض بلند کنم.
من مُردم،بیآنکه بدانی؛نه یکبار که بارها.هر نگاهِ ناخواسته،هر لحظهی نادانسته مر_گی تازه بود.مر_گی آرام،شبیه فروریختن برف بر شاخهای که از پیش ترک برداشته است.تو لبخند میزدی و من به زوال فکر میکردم؛تو سخن میگفتی و من به سکوتی که بعد از تو در من میماند. چه تلخ است دوست داشتن وقتی حتی نگاهت هم سهم من نیست و تنها نصیبم،خاطرهی لحظههاییست که تو در آنها حضور داشتی و من اجازهی بودن نداشتم.
اکنون اگر از من بپرسی چه بر سرم آمد خواهم گفت:هیچ؛فقط هر وقت حواست نبود،نگاهت کردم و مُردم. مردنی بیصدا،بینشان که نه سوگواری داشت و نه گور.مر_گی که در آن،قات_ل معصوم بود و مق_تول راضی؛چرا که بعضی دلها،از همان ابتدا برای باختن آفریده شدهاند.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
27𝑱𝒂𝒏𝒖𝒂𝒓𝒚2026
Yes, that's right; you and I are different! The day you were depressed at school, I cried the night before and made the guys laugh so much that no one noticed the sadness in my heart:)
گاهی احساس میکنم خیلی احم/قم که وابسته و عاشق آدمی شدم که هیچ جوره نمیتونم خاطرات عزیزش رو از بین ببرم و بگم منو ببین حالا که اون نیست منو ببین