خیابان،چراغها و حتی خاطراتی که میان ما انباشته شده بود،در آن سکوت سرد صدای قدمهایمان گم میشد و تنها چیزی که وضوح داشت،سنگینی خداحافظی بود که میان ما نفس میکشید.
تو ایستاده بودی،کمی دورتر از من؛نه آنقدر نزدیک که بتوانم گرمای حضورت را لمس کنم و نه آنقدر دور که بتوانم نبودنت را بپذیرم.نفسهایت در هوا بخار میشد و با هر دم،انگار بخشی از دلت را به شب میسپردی.میخواستم چیزی بگویم،کلمهای که بتواند زمان را متوقف کند یا دستکم این لحظه را نجات دهد،اما زبانم در برابر واقعیت،ناتوانتر از همیشه بود.
برف روی شانههایت مینشست و من با خود فکر میکردم چقدر این تصویر،بیرحمانه زیباست؛زیباییای که از جنس پایان است.عشق،در آن لحظه،نه فریاد بود و نه خواهش؛عشق،سکوتی بود که میان ما ایستاده بود و اجازه نمیداد قدمی به عقب یا جلو برداریم.من تو را دوست داشتم،با تمام آنچه گفته شد و آنچه هرگز گفته نشد و شاید همین دوست داشتن بود که خداحافظی را چنین دشوار میکرد.
«بعد از تو» میدانستم با رفتنت،چیزی در من برای همیشه تغییر خواهد کرد؛نه شکسته،نه نابود،بلکه ساکت،مثل خیابانی که بعد از نیمهشب خالی میشود.
آنگاه تنها ماندم؛زیر برفی که حالا سنگینتر میبارید،در شبی که شاهد بزرگترین خداحافظی زندگیام شده بود.سرم را بالا گرفتم و به آسمان نگاه کردم،به این امید که شاید جایی در میان این سفیدی بیانتها،خاطره ما آرام بگیرد و من،با دلی پر از ناگفتهها،از تو خداحافظی کردم؛نه با صدا،بلکه با عشقی که برای همیشه در سکوت،زیر برف،دفن شد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
4𝑭𝒆𝒃𝒓𝒖𝒂𝒓𝒚2026
زیبایی،آن لحظهی خاموشیست که دل بیهیچ دلیلی میلرزد و میفهمد جهان،با همهی نقصهایش هنوز ارزش دوستداشتن دارد.
وقتی حرف زدم بهم گفتن زیاده خواهم اما من فقط میخواستم یکی جز خودم پیشم باشه که حرفامو بفهمه نه اینکه برام تایپ کنه درکت میکنم.بغلم کنه بدون اینکه ازش بترسم و حس شیشمم بگه این آدمِ من نیست.بدون نگرانی بهش پیام بدم و بدونم واقعا اهمیت دارم و وقتی حوصلش سر میره جوابمو نمیده.من میخواستم دقیقا همون وقتی که ترسیدم و زمین خوردم گرمای دستشو حس کنم که میگه منم میشینم تا باهم بلند شیم.من میخواستم وقتی ذوق یه چیزی رو دارم از اون نظر بخوام واسه انتخابش و زنگ که میزنم جوابمو گرم بده و حس مزاحمت گلومو فشار نده.من فقط یکی میخواستم که مثل خودم باشه.
درسته؛اسم من زیاده خواهه...