میان تکرارِ بیپایانِ روزها،ذهنم آرامآرام گم میشود.
خستگی،بیصدا مینشیند روی شانههای فکر و بلند نمیشود.
هر قدمی که برمیدارم،بیشتر شبیه عادت است تا انتخاب.
ساعتها میگذرند،نه با شتاب،نه با معنا.
دل از سختی لبریز است و جان از ادامه ،کند و مردد.
انگار زندگی مکث کرده و من در این مکث،فراموش شدهام.
نه توان ایستادن هست،نه جرأت رها کردن.
فقط میمانم،میان سردرگمی و روزمرگی،خسته اما هنوز بیدار.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
13𝑭𝒆𝒃𝒓𝒖𝒂𝒓𝒚2026
دوست دارم چنین باور کنم که اگر در زمانه ای دیگر به سر میبردیم،من همانی بودم که دوست میداشتی.