عجیب شده ام.
دیگر در من نه میلی به سخن است و نه میلی به سکوت؛مانند دانه ای در دل خاک سرد که نه توان جوانه زدن دارد و نه اتمام بی شروع در زیر همان خاک.
مینویسم،میخوانم،نگاه میکنم و گاه بر سرنوشتِ شوم خود لعنتی نثار میکنم.چگونه گذشت آن روزها و چگونه در من غریبه ای بی اجازه بر جان و روحم حکومت کرد؟به راستی که احساس کردم چطور میتوان مرد بدون آنکه در میان کفن پیچیده شده باشی.به راستی که با تمام وجودم دریافتم که میتوان نفس نکشید اما سینه بالا و پایین برود.
دلتنگم؛نه برای هیچکس و هیچ خاطره ای...
من دلتنگ هیچ و پوچ روزگاری هستم که نه به خواست خودم در آن محکوم به وجود هستم و نه زندگی.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
23𝑭𝒆𝒃𝒓𝒖𝒂𝒓𝒚2026
سوزش ریه و قلبم از دود سیگار در برابر رنجی که منو بلعیده هیچی نیست عزیزِ من هیچی...
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
﴾⸽𝙶𝚁𝙰𝚈𝚆𝙷𝙸𝚂𝙺𝙴𝚈⸽﴿
اون گریه نمیکنه ولی نور چشماش رفته رفته از بین ميره