حالم از آدما بهم میخوره و میدونی کی چطور منو به این روز انداخت؟
همون آدمی که تنها یار و یاورم بود و میگفتم اون؟آه خدایا اون مثل یه فرشته بی بال میمونه معلومه که تنها پناهش منم و تنها آدم امن زندگی همیم...
اما همه چی یهو عوض شد.اون دوستای زیادی پیدا کرد.هیچکدومشون من نبودن اما...اما انگار زیادی رنگ و لعاب داشتن؛چیزی که من هیچوقت نداشتم.
رنگای پر از نقش و تنوع منی که خاکستری بودمو به کل شکست داد.آره...
من باختم به اون رنگای امروز و فردا؛پناه بی پناهیاش بودم و درمون درداش.حتی اگه درد بودم،باز درمون میشدم ولی انگار ورق برگشته بود.دیگه به چشم نیومدم و توی همون حالت خنثی همیشگی به رقص رنگها خیره شدم که چطور اونو بلعیدن.
دیگه نمیتونستم بیشتر از این خیره بشم به سیرک مسخره ای که راه افتاده بود و پناهی که حالا شده بود بازیچه سطح یک اون بازی ناتموم...
رفتم؛رفتم و خودمو تو تاریکی خودم حبس کردم.افکار اون شب خیلی سنگین بود.خیلی تاریک بود و من حالا بی پناه تر از هر وقتی شده بودم.دقیقا زمانی که میلرزیدم و اسمشو زیر لبم نجوا میکردم غیبش زده بود.آخه اون بازی رنگارنگ جذاب تر بود تا منی که هیچ رنگی نداشتم.درسته...
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
10𝑴𝒂𝒓𝒄𝒉2026
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
حالم از آدما بهم میخوره و میدونی کی چطور منو به این روز انداخت؟ همون آدمی که تنها یار و یاورم بود و
اون شب من نابود شدم.کم کم به تاریکی اجازه دادم روحمو بگیره و بعد خودم به همون تاریکی حکومت کردم.حالا من بودم و تاریکی عمیق درونم و فکری که به سبک زندگیم تبدیل شد:[هیچکس تورو بخاطر خودت نخواست و بعد استفاده دور انداخته شدی.تو دیوار روزای بی خونه بودی و حالا خودت در به در شدی بدون اینکه یه تیکه آجر برات باشن.اونا رفتن و تو موندی.]
از اون شب خودم پناه شدم خودم دیوار شدم و انقدر دیوار بلند و محکمی ساختم که حتی خود خدا هم دلش به رحم اومد.اما چه کنم که تاریکی شده بود همدم من و دیگه هیچکس نتونست از دیواری که ساختم رد بشه.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
10𝑴𝒂𝒓𝒄𝒉2026
تنها کسی که حتی اگه ناراحتم کنه دوباره میرم پیشش و با همه وجودم بغلش میکنم و میبوسمش مامانمه.