مرا رفته مرا مُرده مرا در قاب میخواهی؟
برایت قهوه میریزم تو از من آب میخواهی؟!...
سلول به سلول مغزم جیغ میکشید از افکاری که درهم می تنیدند و راهی برای آزادی نمییافتند!
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد
از این بنده هنوز...؟!