🎭... Aurora.Mikaelson.
کوپههای قطارِ خطِ جنوبغربی در آن عصر پاییزی سال ۱۹۹۴، بوی کهنگی و رطوبت صندلیهای مخملی را میدادن
رز دستکشها را پوشید، لبخند گرمی زد و انگشتانش را دور مچ دست الکساندر حلقه کرد. گرمای دست الکساندر حتی از روی پارچه پالتو هم حس میشد. رز نجوا کرد: «تا وقتی تو برام کتاب میخونی و این شوخیهای مسخرهت رو میکنی، از هیچ تاریکیای نمیترسم. تا حالا که هر بار رفتیم،اتفاق خاصی نیوفتاده پس..اینبار هم نمیوفته.فقط عکس میگیریم و..برمیگردیم و....پروژه مون هم شهرت میگیره و....»
«پولدار نمیشیم، اینو خیالت راحت باشه.»
«.. هرچی.»
چند ساعت بعد، قطار با صدای سوت دلگیر و دلنگدلنگِ ریلها در ایستگاهی کوچک، خلوت و نیمهتاریک متوقف شد. دیگر کسی جز آنها در قطار نبود، و رفتار یخ زده ی مامور قطار هر دو را بدرقه کرد. وقتی هر دو پیاده شدند، باد سرد ساحلی بوی شور دریا و نم باران را به صورتشان کوبید. در انتهای مسیرِ جادهای سنگی و تاریک، روی فراز صخرهای که موجهای خروشان به پایهاش میخوردند، سایه عظیم و سیاه عمارت "بلکورث" مثل هیولایی خفته در مه دیده میشد.
الکساندر چراغقوه سنگینش را روشن کرد، نگاهی به عمارت تاریک انداخت و رو به رز کرد: «خب... به قصر دنجمون خوش اومدی. موافقی بریم ببینیم قراره چطوری غافلگیرمون کنه؟»
رز ناخودآگاه یک قدم دیگر به او نزدیکتر شد و دست الکساندر را محکمتر گرفت. هیچکدام نمیدانستند کتابی که در کیف الکساندر است، حقایق آن عمارت را تا چه حد تلطیف کرده است... و خطری که منتظرشان بود، خیلی زنده تر از صفحات یک کاغذ کهنه بود.
#نجواهای_بلک_ورث
🎭... Aurora.Mikaelson.
رز دستکشها را پوشید، لبخند گرمی زد و انگشتانش را دور مچ دست الکساندر حلقه کرد. گرمای دست الکساندر ح
حقیقتا این یکی از ایده های مغزمه که دوستش دارم! 👽👈👉بخونید نگید چیست خواندن چون دوست دارم افکارتونو بعد هر پارت بشنوم در موردش😔💅
🎭... Aurora.Mikaelson.
حقیقتا این یکی از ایده های مغزمه که دوستش دارم! 👽👈👉بخونید نگید چیست خواندن چون دوست دارم افکارتونو ب
بخونیددد دیگه نگم بخونییید من داستانای جدا از رمان خودمو معمولا به هیچوقت منتشر نمیکن-👽😔اره خلاصه
شب بخیر