برگهی خط خطی شدهی دفترش را کند و سرش را در بالشش فرو کرد. حق داشت؛ برای اینهمه غم خیلی جوان بود.
هفتهی پیش دومین تار موی سفیدش را پیدا کردم. برای یک خواهر سخت است لِه شدن خواهرش را زیر فشار زندگی ببیند.
کلمات دیگر آرامَش نمیکرد؛ بغلش کردم. من اولین قدم هایش را، اولین روز مدرسه رفتنش را، روزهای سخت نوجوانیاش را و حالا سفید شدن موهایش را دیدم.
زندگیمان درست شبیه دریاست، متلاطم و ترسناک.
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
عطرش قبل از خودش وارد خانه شد. چشم هایش شبیه دو فانوس کوچک در ظلمت جنگل بود؛ همانقدر زیبا و امیدوار کننده.
آش رشته را در کاسههایمان ریختم و او مثل همیشه، شروع کرد به تعریف کردن از مزهی غذا. واقعا هم خوشمزه بود؛ انگار وقتی با عشق پخته میشود خوشمزهتر میشود!
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
ما باهم درستش میکنیم...!
رز زرد خیلی دوست داشتم؛ مادرم میگفت که از قبل به دنیا آمدنم هم پدرم برایم رز زرد میگرفت.
از اولین روزهایی که محمدحسن را هم شناختم برایم رز زرد میگرفت.
هرکسی که دوستم داشت، برایم رز زرد میگرفت؛ انگار که یک نماد بود.
محمدحسن هم سنگ تمام گزاشته است. این چند ماه هم که مشکلاتمان بیشتر شده، بیشتر برایم گل میخرد. کلاهبرداری بزرگی که از خانواده کوچکمان شد، بی توجهی پدر و مادرهایمان، و... غم همهی این ها شادی را رز های زرد محمد حسن جبران میکرد. زندگی ما ففط همین است؛ ساده و دوست داشتنی...✨
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
#عکس_های_شما