اینجا دیگر جایی برای زندگی نیست...
انگار خندههای از ته دلمان، زیر پتوی پلنگی، کنار بچههای فامیل و بعد از اصرار برای بیشتر خانهی خاله ماندن خفه شده است.
انگار طعم خوش غذاهایمان، در همان فلافل فروشی پایین شهر مانده است.
انگار دوستیهایمان، با خوردن زنگ کلاس و برگشتن از زنگ تفریح، در آن روز بارانی پاییز تمام شد.
انگار گرمای خانهی مادر بزرگهایمان، با آخرین آش رشتهاش، همراه خودش دفن شد.
دیگر اینجا، جای ماندن نیست...
زندگی در این دنیای خاکستری خیلی سخت است.
همه چیز بیرنگ و بیروح شده است؛ شاید هم ما ایرانیها زیادی پررنگ پسندیم!
هرچه که هست؛ تحمل این تهران پردود، بزرگ، بیرحم و خشک برای من یکی سخت است.
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
اگه بخوام از شدت ترس نداشتنم از ارتفاع بگم؛ میگم ساعت ۶ صبح رفتم پشتبوم و نشستم لبهش و شروع کردم نسکافه خوردن