در حرم حضرت معصومه و مسجد مقدس جمکران؛ به یاد:
عمار
۳۱۳
حنیفا
قهوه تلخ
شاید نویسنده
دست نوشتههای خاتون
در نجف
نجوای دل
آرایه
و گپ های:
گالری ایتی
نویسندگانِ متنِ سبز
حیدر کرار
و تمامی ممبرهای متن سبز🌿
خباثت اگر آدم بود
ردیف اول و ردیف آخر، دو قشری که هیچوقت آبشان در یک جوب نمیرود. من جزء قشر آخر کلاسم؛ از آنهایی که میخواهند یک گوشه خودشان را از خودشیرینبازی ردیف اولیها و شلوغی ردیف آخریها حفظ کنند. از آنهایی که نوع تفکر و سلیقهشان با کل کلاس فرق دارد. از آنهایی که بین بچهها همیشه تنها هستند.
امروز یک دختر چادری از ردیف اول، از روی نیمکتش بلند شد و آمد تهِ ته کلاس، کنار من نشست. لبخند زورکیام مثل همیشه ناخودآگاه ظاهر شد؛ اما او لبخندی واقعی زد، البته جوری که من فکر میکنم! حتماً فکر کرده سر تنها وجه مشترکمان، یعنی چادری بودن؛ میتواند با من ارتباطی برقرار کند. آن نگاه مهربان خشکش و آن احساس صمیمیت مسخرهاش حالم را بهم میزد. دلم میخواست سرش را ببرم. اینکه در دنیای واقعی نمیتوانستم سرش را ببرم، باعث شد سر خودم درد بگیرد.
از درد دستانم میلرزید و رنگم پریده بود. احساس صمیمیت مضحک موجود چندش بغلم؛ وقتی هیولای دردی که کنارم ایستاده را میدید عمل نمیکرد. دبیر ریاضی با جارو وارد کلاس شد. دوباره حرفهای کلیشهای که بچهها باید مسئولیتپذیر باشند و زیر میزهایشان را تمیز کنند شروع شد. حتی فکر اینکه با آن هیولا بخواهم جارو بکشم حالم را بدتر میکرد. به دختر لاغر و سبزهای که کنارم نشسته بود و چادرش را، با انگشتان استخوانیاش درون کیفش فرو میکرد نگاه کردم. شاید مهربانی مصنوعیاش در لحظهای که دبیر به میز ما برسد کار کند و او جارو بکشد. حتماً برای نمایش هم که شده این کار را میکرد.
دبیر به میز جلوی ما رسید. دانههای درشت عرق مقنعهی آشفتهام را خیس میکرد. انگشتانم را درون موهایم فرو کرده بودم و آن هیولای درد لحظهای رهایم نمیکرد تا نفس بکشم.
_خانم وصالی، میزتون رو جارو کنید!
آن لحن کنایهبار، چرا فقط خطاب به من بود؟ به کنارم نگاه کردم. دختر سبزه کنارم نبود. کیفش را برداشته بود و از جارو کردن این یک متر جا فرار کرده بود به سمت نیمکتهای جلو، آنجایی که بقیه جارو زدهاند! یعنی هیولای کنارم را نمیدید؟! دبیر با اخم نگاهم میکرد. انگار او هم هیولای درد را نمیدید.
_خانم...
_حرف نزن؛ اگه جارو نکشی نیم نمره از انضباطت کم میشه.
هیولای سیاهِ پشمالو دستش را انداخت دور گردنم و با من بلند شد. همانطور که عرق میریختم آن یکمتر جا را جارو کردم.
دبیر جارو را از دستم کشید و رفت سراغ نیمکتهای بعدی. حالا هیولا قویتر شده بود. سرم را روی میز گذاشتم. چیزی کنارم تکان میخورد. با وحشت سرم را بلند کردم. آن مار لاغر و سبزه داشت کیفش را با لبخند روی نیمکت میگذاشت. نشست و با همان مهربانی مصنوعی سلام کرد.
دیگر چاقو برای بریدن سر کافی نبود. دلم میخواست بدنش را با اره برقی تکه تکه کنم.
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
متنِسبز!
خباثت اگر آدم بود ردیف اول و ردیف آخر، دو قشری که هیچوقت آبشان در یک جوب نمیرود. من جزء قشر آخر
ولی این متنه جدی جدی خیلی مسخره شد
متنِسبز!
خباثت اگر آدم بود ردیف اول و ردیف آخر، دو قشری که هیچوقت آبشان در یک جوب نمیرود. من جزء قشر آخر
تاحالا اینجوری ننوشته بودم
بغض گلویم مانع سخن گفتن از نور شده است. لرزش دستانم مانع نوشتن از امید شده است. اشک چشمانم مانع دیدن جوانههای سبز شده است...
خدایا؛ کمکم میکنی از نور بگویم، از امید بنویسم و جوانهها را ببینم؟ کمکم میکنی بتوانم لطفهایت را درک کنم؟ کمکم میکنی حداقل در این یک ماه رمضان گناه نکنم؟
خدایا، دوستت دارم...
#متن_سبز