چشمانِ 'او' سبز بود...🌱
جنگل خیلی وقت است که جذابیتش را از دست داده. دقیقش را بگویم از وقتی که چشمان سبز، موهای طلایی و پوست گندمگون و ککمکی او را دیده.
پیچکم به دور گیس های بافتهاش پیچیده بود و 'او' داشت با رنگ ها روی بوم حسن یوسف میکشید. آفتاب بر نقاشیاش تابید و رگه های طلایی اش را بین برگ های سبز و بنفش حسن یوسفِ 'او' پهن کرد.
جرعه ای از نسکافهاش نوشید، با لبخند موهایش را تاب داد و رو به من که مستش شده بودم گفت: حسن یوسفم خوب شده؟!
اما من نتوانستم جوابش را بدهم. دستانم عرق کرد و بیشتر درون دشتِ سبز چشمهایش غرق شدم...
سرش را کج کرد و با آبشار طلایی موهایش بازی کرد.
دستش را تکان داد و گفت: کجایی؟
آرام زمزمه کردم:آره... خیلی قشنگه.
خندید و با خندهاش قند در دلم آب کرد. گفت: از من بیشتر؟!
به حسن یوسفش چشم دوختم. گفتم: توی این دنیای زشت من، تو زیباترین هدیه ی خدا به منی!
_اِلآی وصالی
سبز عزیز:)🌱
#متن_سبز
باد داشت بین موهای مشکی دخترکم میچرخید و من داشتم به حال باد غبطه میخوردم!
دستان کوچک و سفیدش را جلوی چشمانم گرفت و گفت: مامان نگاه کن! کفشدوزکه خونهشو گم کرده، اومده رو دست من زندگی بکنه! میشه با خودم بیارمش خونه؟
با چشم های آبی تیرهاش داشت التماسم میکرد. چشمانش همیشه من را یاد چشمان پدرش میانداخت.
این دفعه من را یاد التماس چشم های پدرش در آن روز انداخت. همان روزی که آب آسمان زیادی کرده بود و طوفان شده بود. همان روزی که چشمان محبوبم میبارید. همان روزی که التماسم را میکرد خودم و بارانمان را از دست دریا و باران نجات دهم.
کاش دریا و باران دست به یکی نمیکردند که باران را بی پدر کنند. کاش آن روز التماس نمیکرد که او را بین آب دریا و آسمان رها کنم. کاش او هم زنده بود. کاش... ای کاش...🕊
_مامانی؟! کفشدوزکو بیارم خونه؟
_نه عزیزم. این کفشدوزکه بابای چندتا کفشدوزک کوچولوئه. کفشدوزک ها دوست ندارن باباشون پیششون نباشه...
_اِلآی وصالی
آبی عزیز:)🦋
#متن_سبز
متنِسبز!
_
وقتی تو ماشین حوصله ت سر رفته و داری از نوشته های پشت وانت عکس میگیری: