خب بیاید یکم از امروز بگم.
صبح داشتم لقمه میچپوندم تو دهنم که مامانم گفت ماشین یه ساعت دیگه میرسه، پاشو حاضر بشو. بعد ۳۰ روز اومدم تهران و اون حس قشنگی که دیدن مسجدمون، دوستام، خونه، اتاقم و کتابام داشت رو نمیتونم توصیف کنم. مخصوصا الان که میدونم تا یکی دوماه دیگه همهش رو از دست میدم.
خوشحالیی که داشتم همراه با غم بود. احساس میکردم مسافرتا و بیرون رفتنام مثل اینه که یه موش کثیف رو آرایش کنی. (موش کثیف غمه)
چیزایی که قبلا برام باعث شادی بود الان باعث غمه.
قبلا خیلی گریه میکردم. خیلی. الان نه... دیگه با فکر کردن به مشکلاتم حس خاصی پیدا نمیکنم. این خوبه؟ فکر نکنم. چون با فکر کردن به چیزایی که خوشحالم میکرد هم حس خاصی پیدا نمیکنم. انگار یه آدم بیاحساس و منطقی شدم. یعنی منی که از آدمای بیاحساس و منطقی متنفر بودم؛ دارم همون میشم. و جالبه، به اینم حس خاصی ندارم.