متنِسبز!
امروز ۳۱ شهریور. ظرف شستم. سیب زمینی سرخ کردم و با نیکا خوردیم. رفتیم خرید. موهای نیکا رو بافتم. کل
امروز ۱ مهر.
تا ساعت ۲ شب خوابم نبرد. توی مدرسه اول برام عجیب بود که همه چادرین بعد فهمیدم چادر اجباریه. یه دختره بهم چسبیده بود و امیدوارم فردا ولم کنه چون اگه به من باشه اصلا نه روم میشه و نه دلم میاد باهاش بد برخورد کنم. دلم برای دوستام تنگ شد. توی تایم مدرسه کلا داشتم به این فکر میکردم که اگه الان مدرسه قبلیم؛ پیش دوستام بودم چقدر خوش میگذشت. غذا درست کردم. و مثل همیشه ظرف شستم. خوش نگذشت. اصلا.
هدایت شده از محبین
" سریع ترین راه قبول شدن توبه "
بَلدی چه جوری توبه کنی کنه رَدخور نداشته باشه؟
قشنگ ترین تکنیکی که میتونی در مقابل خدا
برا قبول شدن توبه ات انجام بدی چیه؟!
چه جوری میشه رَه صد ساله رو یه شبه رفت؟
فکر میکردی خدا اینقدر مهربون باشه؟!
فرداشب راس ساعت 21:00 اینجا باش
با نشر این پیام خودتُ در ثواب این کار شریک کن
تو قطعا بعد از این محفل بخشیده شده ای!!!
#فور_واجب
https://eitaa.com/joinchat/646971555C4afc13efcd
متنِسبز!
ولی اینجوری غذا خوردن یه حال دیگه داره=)
دلم برای وقتایی که بعد هیئت مسجد رو تمیز میکردیم تنگ شده...
متنِسبز!
امروز ۱ مهر. تا ساعت ۲ شب خوابم نبرد. توی مدرسه اول برام عجیب بود که همه چادرین بعد فهمیدم چادر اجب
امروز ۲ مهر.
معلمهامون خدایی باحال بودن. فعلا معلم بدی ندیدم. سعی کردم امروز لبخند بزنم و یکم با بقیه ارتباط برقرار کنم. سخت بود ولی نتیجه داد. یه عالمه تلفنی حرف زدم و حال کردم. همین. روز عادیی بود. در کل بد نبود.
جدیدا کتاب خوندن برام سخت شده. نمیتونم تمرکز کنم. زود به زود حوصلهم سر میره. یهو میبینم ده صفحه خوندم ولی داشتم به زندگیم فکر میکردم و هیچی نفهمیدم.
و این وضعیت بده.
یه دختری چهار روز پیش توی اتوبوس روی صندلی کناریم نشسته بود. امروز توی حرم دیدمش. بله قم همینقدر کوچیکه.
متنِسبز!
امروز ۲ مهر. معلمهامون خدایی باحال بودن. فعلا معلم بدی ندیدم. سعی کردم امروز لبخند بزنم و یکم با بق
امروز ۳ مهر.
بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با نیکا دعوا کردم. از ساعت ۵ اومدیم حرم و هنوزم حرمیم. الانم دارم میرم خونهی مامانبزرگم. روز خوبی بود. خیلی خوب. خوش گذشت. خدایا عاشقتم.
متنِسبز!
امروز ۳ مهر. بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با ن
دیگه اینا رو نمیگم.
زندگی ناجالب و حوصله سر بر و غم انگیز من چیزی برای گفتن نداره.