نوازش
یک نویسنده بیشتر از بقیه درک میکند که چقدر کلمات بیارزشند. از اول اینجوری نبودند، انقدر مردم راحت خرجشان کردند که این بلا سرشان آمد. مثل یک سنگ سیاه کوچولو، که افتاده زیر پا و کسی به آن توجه نمیکند. بله، کلمات انقدر ارزش دارند.
شنیدن «دوستت دارم.» زمانی دست و پای انسان را به لرزه میانداخت که گفتن آن گناه بود. قبلتر ها؛ وقتی پسرها چندین سال صبر میکردند تا مرد شوند و بعد از هفت خان پدر و مادر خودشان و هفت خان پدر و مادر دختر میگذشتند تا... تا بتوانند روبند یک دختر را بالا بزنند و با صدای لرزان بگویند: «چشمات چقدر قشنگه...» و آن دختر چهرهاش هرچه که بود، چه به زیبایی غروب آفتاب و چه به تاریکی نیمه شب صحرا، برای آن پسر میشود ته زیبایی در این دنیا. اگر از کوه بالا بروی برایت فرقی نمیکند نوک قله خار باشد یا گل.
دیگر عشق حقیقی را نمیشود بین نجواها پیدا کرد. دیگر انقدر هر حرفی را به هر آدمی زدند که کلمات کهنه شدند.
پس عزیز من؛ به جای دوستت دارم دستهای سردم را بگیر. سرت را روی سینهام بگذار و صدای تپیدن قلبم را بشنو. چای را دم کن و در سکوت و گرما تا ابد دوستم داشته باش...
اِلآی وصالی
#متن_سبز
متنِسبز!
کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق رو تموم کردم. نوشتهی خانم جویس کرول اوتس، ترجمهی خانم معصومه عسکری و نشر
کتاب حانیه رو تموم کردم. به قلم آقای حامد عسکری. در یه کلمه؛ محشر بود. قلم شیرینشون و توجه به جزئیات باعث شد کتاب برام جذابتر بشه. موقع خوندن همش صدای خودشون توی ذهنم پلی میشد=)
الانم که فاطمیهست و این کتاب و توصیفاتی که با این قلم از حضرت زهرا شد به شدت به دلم نشست و دیدگاهم عوض شد. صددرصد توصیه میشه.
میام ناراحت بشم یاد اتفاقای خوشحال کنندهای که قراره بیفته میفتم و ذوق میکنممممم.
متنِسبز!
امروز ۱۶ آبان. خوشحال بودم. یه کتابو تموم کردم و یکی دیگه شروع کردم. درس خوندم. گیرهی آلبالویی به
امروز ۲۰ آبان.
خندیدم. احساس اضافی بودن و ناجالب بودن کردم. لقمه نون پنیر سبزی خوردم. یکی از همکلاسیهام که ارتباط خاصی نداشتیم چندتا لقمه کشک و بادمجون داشت و از اون ور کلاس اومد به من گفت میخوری؟ منم گفتم آره. بهم یکیش رو داد و منم اینجوری بودم که وات😭
مهمون اومد. کیک شکلاتی خوردم. و حسابی ذوق دارم برای فردا. فردایی که بالاخره میریم سمت تهران...✨️