کمکم داره اسم افراد، کوچهها، مغازهها و... محله قبلیم رو یادم میره و من واقعا نمیخوام اینو قبول کنم... وای
خدای سر سبزی، خدای آب، خدای دریا، خدای بارون، برای بندههای گناهکارت بارون بفرست... بارونی که سیاهی گناه رو از روی صورتمون بشوره:)
علاقهمندی جدیدم رو پیدا کردم. دلم میخواد نقاشی یه شخصیت رو بکشم بعد براش یه داستان بنویسمممم.
واقعا بعضی شخصیتایی که میسازم زیادی برام دوست داشتنی میشن. مثل دختر بدون اسم توی متن سرمهای، مثل راشل توی روح و جسم، مثل علی توی دریای فیروزهای، مثل روح آبی... وای چرا نباید اینا وجود داشته باشن😭
شایدم وجود دارن و من نمیشناسمشون. دلم میخواد نقاشی امروزم رو بغل کنم. خیلی آبی و خنک و تپلیه.
وقتی بچه بودم کنار خونهمون یه علف دراومده بود. منم اسمشو گذاشتم سبزک و باهاش دوست شدم. معتقد بودمم که اون درخته نه علف. هر روز بهش سلام میدادم و بغلش میکردم. سبزکم کم کم بزرگ شد. انقدر بزرگ شد که برگهاش به پنجره خونه ما که طبقه دوم بود میرسید. حتی همسایههامون یه بار تصمیم گرفتن قطعش کنن چون جلوی پارکینگ بود؛ اما نتونستن. این دوستی ما سه چهار سال طول کشید تا از اون خونه رفتیم و سبزک تنها شد. تا چند ماه پیش وقتی از جلوی خونه قبلیمون رد میشدم سبزک رو میدیدم؛ اما دو هفته پیش که رفتم تهران دیدم که بریدنش. واقعا دلم میخواست بشینم وسط کوچه و گریه کنم. اون بچه خودش تنهایی دراومد و بزرگ شد آخرم بریدنش.