هدایت شده از 𝐀𝐜𝐚𝐝𝐞𝐦𝐢 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐯𝐢𝐬📚
به نام خدای حسین✨
سلام امام حسین. خواستم فقط بهت بگم من امشب، خیلی حالم بده. انگار جاموندهم. خیلی تنهام.
امام حسین دلم خیلی گرفته. هرچقدر گریه میکنم، خالی نمیشم.
اصلا هرچی تو میخوای.
کربلا نمیخوای ببریم؟ نبر.
هیئت نمیخوای ببریم؟ نبر.
حداقل یکم دلم رو آروم کن آخه.
فکر کردی یادم میره در هیئت رو روم بستی؟ یادم میره وسط کوچه گریه کردم، بغلم نکردی؟
امام حسین میدونم؛ این روزها سرت شلوغه. ولی میشه همهی وقتت رو برای خوب ها نذاری؟ بد ها هم دل دارن.
امام حسین دلم برات تنگ شده. خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. من نمیتونم کاری بکنم؛ تو یه کاری بکن. امام حسین من کربلا میخوام. میدونم دوستم نداری؛ ولی بدون من هنوز دوستت دارم. خیلی خیلی هم دوستت دارم. میشه فقط امشب تو هم دوستم داشته باشی؟ میشه همین امشب که دوستم داری، به دور و بری هات بگی اینو یه کربلا ببرین؛ خودشو داغون کرده؟
میشه بغلم کنی؟
میشه رو زخم هام دست بکشی؟
سینهای که برای تو محکم روش زدم، باید تنگ بشه؟
امام حسین من هیچکس رو غیر از تو ندارم. نمیتونم مراقب خودم باشم؛ مراقبم باش.
*تقدیم به حسینِ گناهکاران
#حنیفا
#متن_سبز
📘
#عضو_رسمی_آکادمی_بنویس✨
✏️ @Writer_Author
متنِسبز!
به نام خدای حسین✨ سلام امام حسین. خواستم فقط بهت بگم من امشب، خیلی حالم بده. انگار جاموندهم. خیلی
بالاخره از متنای منم یه چیز توی کانال نویسندگی رفت:)
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_صدا های فراموش شده:))))))
*از دانلود کردن این کلیپ پشیمون نمیشی!
من تقریبا ۱۳ ماهه که دارمش
و هروقت حالم بده بهش پناه میبرم✨
متنِسبز!
_صدا های فراموش شده:)))))) *از دانلود کردن این کلیپ پشیمون نمیشی! من تقریبا ۱۳ ماهه که دارمش و هرو
با دیدن این
چشام اشکی میشه...
بغض توی گلوم گیر میکنه و میخندم🥲
خیییلییییییییییی قشنگه
متنِسبز!
•|دریایفیروزهای|• نمیتوانستم تحمل کنم علی، مال من نباشد!💔 دو هفته از خواستگاری علیرضا میگزش
•|دریایفیروزهای|•
شب تازه آغاز بیداریام بود!🌚
هشت ساعت، از وقتی که به علی گفتم ' ازت متنفرم ' گذشته بود و نصف شب شده بود؛ ولی من که خوابم نمیبرد! شب تازه آغاز بیداریام بود.
علی آنلاین بود. نمیدانم چند دقیقه به کلمهی ' آنلاین ' خیره شده بودم؛ که صدای گوشیام بلند شد و اطلاع داد که کسی، زنگ میزند. شماره ناشناس بود. کنجکاو شدم که چه کسی با شمارهی ناشناس، ساعت دو شب به من زنگ میزند!
جواب دادم " بله؟ "
" سلام ریحانه جان. "
زبانم بند آمده بود! این صدای علی من بود؟ علی من بود که انقدر صدایش گرفته و خسته بود؟
صورتم از اشک خیس شده بود.
همهی توانم را جمع کردم و گفتم " سلام! "
بعد از کمی مکث گفت " ببخشید که جواب پیام هات رو ندادم. گوشیم دستم نبود. "
" چرا؟! "
" یه تصادف کوچولو کردم. زیاد مهم نیست؛ نگران نباش. "
علی هم دروغگوی خوبی نبود!
گفت " گوشیم دست مامانم بوده. الان تازه گوشیم رو بهم دادن.
ریحانه مامانم پیام هات رو خونده. پیامای قبلا رو هم خونده. فقط بهم گفت ' هرچی بین تو و ریحانه بود رو فهمیدم. ' دعا کن. "
قلبم ریخت. انگار صدای ریختنش را شنید؛ گفت " نگران نشیا! خیلی مهربون و غیر عصبانی بود. منتظر خبرای خوب باش. "
خواستم که بحث را، عوض کنم. گفتم " چرا شمارهت ناشناسه؟ "
" با گوشی زهرا زنگ زدم. خودم شارژ ندارم. حالا شما بگو قضیهی ازت متنفرم چیه؟! "
از لحنش که مثلا، عصبی بود خندهام گرفت.
" قضیهش اینه که میخواستم یه پیامی بدم حساس بشی، زنگ بزنی. "
خندید. دلم برای خندیدنش تنگ شده بود.
" خوب حساس شدم برات؟ "
" آره عااالی حساس شدی! "
صدای پر از ناز دختر پرستار، از آن طرف خط گفت " آقا لطفا تلفنتونو قطع کنید. مزاحم بقیهی بیمار ها میشین. "
پشتش هم، صدای بله بله گفتن علی آمد.
گفت " شنیدی؟ "
گفتم " آره. خبری شد حتما بهم زنگ بزن. یه ساعتی هم بقیه رو بنداز بیرون بیام ملاقاتت. "
" نه، نه! نیای ها! مامانم از اینجا یه دقیقه هم بیرون نمیره! "
ترسیده بود. معلوم بود حالش انقدر بد است که نمیخواهد ببینمش.
" باشه نمیام. خداحافظ. "
" خداحافظت باشه عزیزم. "
نگران بودم. نگران حال علی؛ نگران کاری که مادرش میخواست انجام دهد؛ نگران زندگیام...
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
#دریایفیروزهای