نه استعداد دارم نه دنبالش رفتم که اصولی بنویسم.
اصلا قلمم شیرین نیست. فقط کلمهها رو ردیف میکنم.
پری چاییایِ سفید
امشب توی چاییم یه حشره افتاد. اول برای اینکه چاییم حیف شد ناراحت بودم؛ اما یهو به اون حشره فکر کردم. یه حشره فسقلی سفید که قدش به یه میلیمتر هم نمیرسه. شاخکای صاف و کوچیکش هم واقعاً بامزه بود. شکل بدنش یه انحنای باحال مثل هلال ماه بود. یهو انقدر دوستش داشتم که دلم خواست برای مرگش گریه کنم. حس کردم یه غول بزرگم که نوشیدنیم باعث مرگ یه فرشته رویایی شده. دلم میخواست با اون حشره سفید و ناز که شبیه پری دریایی بود دوست بشم. شاید واقعا یه فرشته بود و من فرشته کشتم، نمیدونم. بعد گفتم بذار چایی رو بخورم؛ ولی باز پشیمون شدم. میخواستم که مرگ این فرشته روی جهان حداقل اندازه دور ریختن یه چایی تاثیر داشته باشه.
حشرهای که توی چایی غرق شدی، دوستت داشتم.
الای وصالی
#متن_سبز
متنِسبز!
پری چاییایِ سفید امشب توی چاییم یه حشره افتاد. اول برای اینکه چاییم حیف شد ناراحت بودم؛ اما یهو ب
آیا این متن محسوب میشود؟ نمیدانم.
ال. ام. مونتگومری تو کیی؟ تو چیی؟ چرا هر کتابی ازت میخونم باعث میشه برم تو یه جهان دیگه؟ چرا انقدر جالبی؟
متنِسبز!
ال. ام. مونتگومری تو کیی؟ تو چیی؟ چرا هر کتابی ازت میخونم باعث میشه برم تو یه جهان دیگه؟ چرا انقدر
یه کتاب ازشون داشتم اسمش ماجراهای اَونلی بود. فکر کنم سه یا چهار سال پیش وقتی همین روستا اومده بودیم خوندمش. بعدم یادم نیست به کی قرضش دادم که دیگه بهم نداد. من هر کتابی که قرض دادم و پس ندادن رو حلال کردم غیر اون. اون کتاب یه بخشی از روحم شده بود. واقعا💔
اینکه کاملا اتفاقی کتابهای مونتگومری رو هر تابستون که اومدم روستا بخونم واقعا جالبه. خیلی حس خوبی داره خوندنشون توی همچین لوکیشنی.